حسن حسن زاده آملى
281
هزار و يك كلمه (فارسى)
چنان كه گذشت و بالإجمال واجب الوجودى مىدانيم هست و تا انسان حقيقت علت را درك نكند پى به معلول نمىبرد ، چنان كه در مثال سابق اگر خورشيد را حقيقة نشناخته باشيم و فقط اسمى شنيده باشيم ، علم پيدا نخواهيم كرد كه سبب روشنايى است . در بيان كيفيت علم واجب به موجودات علم واجب الوجود به اشياء - مانند ساير صفات - عين ذات اوست و - چنان كه گذشت - معلوم با عالم متحد مىشود پس معلومات واجب با ذات او متحد است . و چون واجب الوجود بسيط است و گفتيم « بسيط الحقيقة كل الأشياء » ، پس بايد جميع كمالات مخصوصهء هر موجودى را ذات واجب دارا باشد . پس در عين علم به ذات خود ، به كليهء اشياء ضمنا عالم خواهد بود . در اينجا مثل به نور قوى بايد زد كه تمام مراتب انوار ضعيفه در ضمن نور قوى موجود است . ممكنات به منزلهء نور ضعيف و واجب به منزله نور قوى است . فقط خواص مميزهء انوار ضعيفه كه تماما عدمى هستند در نور قوى نيست ؛ مثلا نور ضعيف ، اشياء دور را روشن نمىكند . اين خاصيت در نور قوى نيست چون عدمى است و آنچه را كه نور ضعيف روشن مىكند كه خاصيت وجودى است نور قوى به طريق اولى روشن مىنمايد . بعضى خواص ممكن كه در واجب نيست براى همين است كه اين خواص عدمى هستند ؛ مثلا واجب الوجود جسم نيست ، زيرا كه خاصيت جسم اختصاص به يك مكان است يعنى در محل ديگر نيست . اين نبودن در محل ديگر در واجب الوجود نيست و ليكن حضور در اين مكان در او هست . و بالأخره چون خواص وجوديهء هر موجود در ذات واجب هست ، او به همه علم دارد در ضمن علم به ذات خود ، و چون خواص عدميهء اشياء در ذات واجب نيست ، ذات او تجزيه نمىشود به واسطهء دربرداشتن همهء موجودات ، و كثرت در ذات او لازم نمىآيد ، زيرا كه اشياء بدون صفات عدميه از هم ممتاز نيستند - چنان كه گذشت ، و اين مانند نور ضعيف است كه در ضمن نور قوى ممتاز نيست .