حسن حسن زاده آملى

280

هزار و يك كلمه (فارسى)

عقيده دليلى ذكر نموده‌اند كه خالى از تعقيد نيست و ليكن اساسا بر اين اصل مبتنى است كه هر موجود مجرد - يعنى غير جسمانى - يقينا عالم به ذات خود است و همين‌طور علم از لوازم تجرد است و بالأخره علم و تجرد ملازم هستند و از يكديگر منفك نمىشوند . چون علم به اين است كه معلوم براى عالم حاضر و حاصل باشد و ليكن اجسام و جسمانيات خودشان براى خودشان حاصل نيستند ، زيرا كه جسم اجزا دارد و اگر عالم به ذات خود باشد بايد تمام اجزا تمام اجزا را درك كند . با اينكه هيچ جزئى جزء ديگر را درك نمىكند ، زيرا كه با وى متحد نمىشود و درك كردن - چنان كه در مبحث سابق گفتيم - به اتحاد است و هيچ جزء نيز خود را درك نمىكند ، زيرا كه جزء جسم نيز جسم است و مركب از اجزاى كوچكتر كه با هم متحد نيستند و ليكن اگر موجودى باشد غير جسمانى بدون اجزا ، چنان كه واجب الوجود اين‌طور است ، مانعى از تعقّل ذات خود ندارد چون كه خودش براى خود حاصل است و نزد خويش حاضر ، و عبارت از توده اجزايى نيست مانند جسم كه هر جزئش از جزء ديگر دور و غافل باشد . صفات و قواى جسمانى نيز حالشان مثل خود جسم است ، يعنى به تبع جسم تجزيه مىشود . در اينكه واجب الوجود به ساير اشياء نيز عالم است براى اينكه علم به علت ، مستلزم علم به معلول است ؛ مثلا اگر كسى عالم به وجود آتش باشد عالم به وجود حرارت خواهد بود ، چون آتش علت حرارت است و همچنين كسى كه عالم به طلوع خورشيد باشد عالم به روشنايى جهان است و چون واجب الوجود علت براى ساير موجودات است و علم به ذات خود دارد ، پس علم به معلولات خود نيز خواهد داشت . اگر كسى ابراز كند : ما علم به واجب الوجود داريم و با آنكه او علت همهء موجودات است ما عالم به همهء موجودات نيستيم ، پس علم به علت ، مستلزم علم به معلول نيست ، در جواب گوييم : ما حقيقت ذات واجب را درك نمىكنيم