حسن حسن زاده آملى
272
هزار و يك كلمه (فارسى)
بلكه آن كه وجود به او داده است ، براى واجب الوجودى احقّ است . اگر واجب الوجود غير از وجود ذاتى داشته باشد براى او امثالى تصور مىشود كه يافت نشده و در ذات با او مساوى هستند و چون يافت نشده ، ذاتا واجب الوجود نيستند و آن واجب الوجودى كه موجود است نيز در ذات با آنها مساوى است . پس بايد ذاتا واجب الوجود نباشد ، و ليكن اگر ذاتى جز وجود نداشته باشد وجود همان يكى است و مثلى براى او تصور نمىشود و چيزى را كه گمان كنند مثل اوست وجود ديگرى است و در وجود با هم فرق دارند و مثليت در دو موجود نه در وجود است بلكه در صفات ذاتيه و عرضيه است . و در صورتى كه واجب الوجود ذاتى جز وجود نداشته باشد نمىتوان گفت موجودى ديگر مثل اوست در ذات . بالأخره اگر واجب الوجود عين وجود باشد مىتوانيم بگوييم وجود از او منفك نمىشود ، زيرا كه عين ذات اوست ؛ همانطور كه انسانيت از انسان و روشنايى از نور منفك نمىشود . و ليكن اگر واجب الوجود ذاتى باشد غير وجود ، ممكن است بگوييم وجود از او منفك مىشود ، زيرا كه براى او عرضى است و ذات او به خودى خود واجب نخواهد بود . در اينكه حقيقت واجب الوجود را بشر ادراك نمىكند در بيان اين معنى محتاجيم بدانيم درك چگونه است . لذا مىگوييم : وقتى انسان چيزى را ادراك مىكند ، ممكن نيست عين آن چيز در ذهن او حاصل شود مگر مطالب ذهنيهء خود را كه درك مىكند عين آنها براى او حاصل است و در ساير اشيا معانى ديگر از موجود خارجى انتزاع نموده در ذهن خود مىگنجاند . مثلا وقتى مثلثى را تصور مىكند عين آن مثلث خارجى در ذهن او نمىآيد بلكه معنايى از او ، مثل اينكه سطحى است داراى سه ضلع و سه زاويه كه اين معنى عبارت از ماهيت اوست در ذهن خود درمىآورد كه بر مثلثات ديگر نيز منطبق مىشود . و ليكن در واجب الوجود ، خود آن وجود خارجى مثل ساير موجودات خارجى در ذهن نمىآيد و چنان كه در مبحث سابق گفتيم ماهيت و حقيقتى جز وجود براى