حسن حسن زاده آملى

247

هزار و يك كلمه (فارسى)

اينكه معناى صحيحى اراده كرده و مىخواهد بگويد اصلا بت واقعيت ندارد و هيچ نيست و آن هم مخلوق خداست ؛ پس وقتى نگاه به بت كند و ببيند سنگ آن را خدا خلق كرده ، و جواهر الوان و عقلى كه خدا به بتگر داده و به صنعت آن را ساخته آن وقت بگويد : منزّه است آن خدايى كه چنين سنگ و جواهر خلق كرده . اين عين خداشناسى است ، ربطى به بت‌پرستى ندارد . امّا آن مشرك چون اين نظر را ندارد گمان مىكند همين سنگ خالق و واسطه اوست ، به اين جهت گمراه و كافر است . وگر مشرك ز بت آگاه گشتى * كجا در دين خود گمراه گشتى ؟ نديد او از بت إلّا خلق ظاهر * بدين علّت شد اندر شرع كافر تو هم گر زو نبينى حقّ پنهان * بشرع اندر نخوانندت مسلمان « 1 » و در بيان اينكه چطور بت‌پرستى عين دين حق است مىگويد : بدان خوبى رخ بت را كه آراست ؟ * كه گشتى بت‌پرست ار حق نمىخواست ؟ همو كرد و همو گفت و همو بود * نكو كرد و نكو گفت و نكو بود يكى گوى و يكى بين و يكى دان * بدين ختم آمد اصل و فرع ايمان « 2 » علاوه بر اين بسيارى از شعرا كه مسلك عرفانى دارند مانند حافظ و سعدى و مولوى اصطلاحاتى در بين خود در اشعار ذكر مىكنند كه در ظاهر خلاف ادب است ، اگر چه آنها به واسطهء نكته‌اى اين اصطلاحات را وضع نموده‌اند . يكى از آن اصطلاحات عشق است . عشق چيز خوبى نيست و در شرع شخص عاشق به كارهاى خلاف شرع دچار مىشود . وقتى عاشق دختر مردم شد و از بىقرارى نه

--> ( 1 ) - گلشن راز ، ص 84 ، چاپ طهورى . ( 2 ) - گلشن راز ، ص 85 ، چاپ طهورى .