حسن حسن زاده آملى
248
هزار و يك كلمه (فارسى)
شب آرام داشت ، و نه روز . حوصلهء كار كردن ، قهرا دنبال او مىافتد ، نگاه به شهوت و ريبه مىكند سخن مىگويد ، اگر به كار ديگرى منجر نشود در مقدّمات آن بىاختيار است ؛ مع ذلك كه صفت عشق منشأ فتنه است و بايد آن را از خود دور كرد شعرا آن را ستايش مىكنند ، و اصل تمام سعادتها مىگويند عشق است ، و از عقل بالاتر است ، و كسى كه عشق ندارد انسان نيست : هر آدمى كه نظر با يكى ندارد و دل * به صورتى ندهد ، صورتيست لا يعقل مردم ساده و جوانهايى كه اين شعرها را مىخوانند تصوّر مىكنند كه عشقبازى كار خوبى است و سعدى و حافظ ، با آن جلالت و علم ، اگر عشق بد بود اينطور ستايشش نمىكردند ، مخصوصا اهل اين زمان كه به ادبيات زياد مىپردازند ، و اصطلاحى از خود در آوردهاند : « عشق پاك » ؛ يعنى جوان مدرسهاى خود را پاك از همه كثافات بكند ، و با يك دختر مدرسه رفتهء پاك به يكديگر نگاههاى پاك بكنند ، و حرفهاى پاك بزنند ، و دين و غيرت را پاك از دست بدهند ، و آبروى پدر و مادر و خويش و طايفه و ملت اسلام را پاك بريزند . مخصوصا كه يك سخن در ظاهر درست و در باطن غلط بين مردم رواج دادهاند كه دختر و پسر بايد يكديگر را ببينند و با هم معاشرت كنند ببينند اخلاقشان با هم متناسب است ، آن وقت عقد بشوند . تحقيق اين مسأله در جاى ديگر مناسب است . سعدى يا ساير شعرا كه گفتهاند : « عشق » مقصودشان چيز ديگر بوده غير عشقبازى جوانها ، و آن عبارت است از مرتبهء فوق عقل كه ممكن است از آن به قريحه و ذوق تعبير كرد ، و نسبت عشق و عقل نسبت طبع شعر است و عروض : شخصى هيچ عروض نخوانده و اوزان اشعار و بحر مجتث و رمل و خفيف و سريع را ندانسته شعرهاى خوب مىگويد ، و يك نفر ديگر بالعكس عروض را به خوبى مىداند و شعر نمىتواند بگويد . پس قريحه ممكن است در بعضى موجود باشد كه دقايق عروض بلكه دقايق فصاحت و بلاغت را بفهمند و