حسن حسن زاده آملى

243

هزار و يك كلمه (فارسى)

كوه ، و اتفاقا يك جاى آن گود شود مثل دره تا آب باران و برف از آن جاها جارى شده به مردم آب برساند ، و اتفاق بيفتد كه بعضى اجزا با هم تركيب شوند و درخت سيب سرخ و سيب گلاب يا گندم و خرما و انگور براى غذاى مردم حاصل شود ، و اتّفاق افتاده كه بعضى اجزا با هم تركيب شده و از آن انسان و حيوان حاصل آمده با اعضاى تامّ موافق مصلحت و زندگى ؛ از انصاف و عقل دور است . اتقان صنع و احكام خلقت دلالت تامه دارد كه اجزا و ذوات واجب الوجود و قديم نيستند ، و آنكه تدبير عالم مىكند با نهايت تدبير و حكمت و سليقه ساخته . كسى كه بگويد : اين عالم منظّم به اتفاق برپا شده بعينه مثل كسى است كه يك حياط ساخته ببيند با زيرزمين براى تابستان ، و حوض و آب انبار محفوظ براى آنكه دست به او نزنند ، مبال را هم آن گوشه دور قرار داده براى اينكه تعفّن آن به مسكن صدمه وارد نياورد ، و بگويد : اين آجرها را سيل آورده روى هم قرار داد و بندكشى و گچ‌مالى آن اتّفاقا يك وقت باد مىآمد گچ‌ها را بلند كرد و باران در ميان هوا آن را خمير نموده به ديوار چسبانيد ، و ساروج حوض هم زمين گودى بوده ، الاغى اول خود را به خاكستر غلطانيد بعد در آهك غلطيد آن وقت بدنش خارش گرفته خود را به ديوار حوض ماليد ساروج شد . آن كس هم كه تمام اينها را نسبت به بخت و اتفاق دهد از طبيعى كمتر نيست . از بيانات فوق معلوم شد كه واجب الوجود جسم نخواهد بود ؛ چون جسم قابل تقسيم است و اجزا دارد ، بلكه بايد ما فوق جسم موجودى باشد كه آن را مجرّد گويند ، و عقيده مجسّمه غلط و فاسد است ، امّا در اينكه موجب كفر باشد حقير تأمّل دارم ؛ چون از لوازم بيّنهء وجوب نفى جسميت نيست . 20 ) « و لا بعرض من الأعراض ، و لا بالغيريّة و الأبعاض . و لا يقال : له حدّ و لا نهاية ، و لا انقطاع ، و لا غاية ؛ و لا أنّ الأشياء تحويه فتقلّه أو تهويه ، و لا أنّ شيئا يحمله فيميله أو يعدّله » . نمىتوان گفت : خداوند را حدّ و نهايتى است و منقطع مىگردد زمان او . خداوند آخر ندارد ؛ يعنى هميشه بايد باشد و موت و فنا ندارد . و نمىتوان گفت :