حسن حسن زاده آملى
221
هزار و يك كلمه (فارسى)
چطور است و نور چطور وارد عدسى مىشود و كدام عصب اين درك را به مغز مىرساند ؟ چون معنى درك اينها نيست . درك متعلّق به قوّهايست كه خدا در چشم ايجاد كرده در اين قطعه پيه ، و الا چشم مصنوعى چرا نمىبيند ؟ و چرا انسان در عالم خواب بىوسيلهء چشم چيزها مىبيند ؟ مقصود اين است كه ببينيم آن قوّه چطور درك مىكند نه اين چشم . بعضى گفتهاند : قوّه باصره يا قوّه عاقله در انسان به منزلهء لوحى است كه اين علوم در او نقش مىبندد همين طور كه روى پرده عكس زيد و آهو و اسب و خسرو پرويز و نور على شاه را مىكشند همين طور در قلب يا در قوّهء باصره صورت خانه و باغ و عمارت و مسجد نقش بسته مىشود . اين قول شيخ الرئيس ابو على بن سيناست . امام فخر رازى گفته : اضافهايست بين عالم و معلوم . آخوند ملا صدرا طور ديگر گفته . و براى فهم آن مثال مىزنيم به چراغ ، مثلا وقتى فتيله نازك و سرپيچ نمره سه روى چراغ بگذاريم روشنايى آن كمتر است ، وقتى فتيله را عوض كرديم همان چراغ روشنتر مىشود . انسان وقتى هيچ ياد نگرفته به منزلهء چراغ نمره سه كور كورى مىكند - يا بگوييد چراغ كه كبريت به آن زده نشده - وقتى آمد خدا را شناخت قدرى فتيله روشنتر مىشود ، وقتى فهميد سميع است و بصير است و قادر است ، و ساير صفات كماليه را درك كرد ، احكام او را ياد گرفت فتيله قويتر و روشنايى بيشتر مىشود . غرض اينكه علم مانند نقش پرده نيست بلكه خود روح را روشن مىكند و عين روح مىشود و با آن متّحد مىگردد ، و از اين تعبير كردهاند به اتّحاد عاقل و معقول و حاسّ و محسوس . آن چيزى كه انسان درك مىكند چون در حقيقت با مدرك متّحد مىشود مىتوان گفت : خود را درك كرده ، مثلا وقتى شما در خيالتان صورت كربلا و حرم مشهد رضا ( سلام الله عليه ) را تصوّر مىكنيد اين صورت با خيال متّحد است و قوّهء متخيّله اين را درست كرده يا خود جزء قوّهء متخيّله است : پس اينكه حضرت امير عليه السّلام مىفرمايد : « إنّما تحدّ الأدوات أنفسها » اشاره به اتّحاد عاقل و معقول دارد ، بلى چيزى كه هست اين صورت در ذهن انسان و عين ذهن است اشاره دارد به كربلا و مشهد واقعى ؛ چون