حسن حسن زاده آملى
218
هزار و يك كلمه (فارسى)
حديث همين بود كه تبرّكا ذكر گرديد . پس معنى اين كه خدا واحد است يعنى شبيه ندارد ، چنان كه مىگوييم : فلان يگانه دهر است ؛ يعنى در فضل نظير ندارد ، و يا اينكه دانش قابل تقسيم نيست . اما اينكه بگوييم موجودات مثلا صد هزار عدد هستند ده هزار انسان و پنج هزار فلان و هكذا ، يكى هم خدا صحيح نيست ؛ زيرا كه خدا بر همه مستولى است نه يكى در مقابل همه . 12 ) « و إنّما تحدّ الأدوات أنفسها ، و تشير الآلات إلى نظائرها » . ادوات در لغت به معنى آلات است ، مثلا نجّار ارّه و متّه و تيشه دارد كه با ارّه مىبرد و با متّه سوراخ مىكند و با تيشه چوب را مىتراشد ، اينها آلت دست او هستند . مىگويند : ادوات دست نجّارند ؛ يا آهنگر سوهان و پتك و سندان دارد ، اينها آلات و ادوات دست آهنگرند . در اصطلاح منطقى « ادوات » حروف را مىگويند كه كلمات اصلى را به هم ربط مىدهد . حكما مىگويند : حواسّ خمسه ادوات روح هستند ، همين طور كه نجّار بايد كارهاى خود را با ادوات انجام دهد همين طور روح انسان ديدن و شنيدن و لمس كردن و فهميدن مزهها و بوها را به توسّط آلات و ادوات درك مىكند . و همين طور كه بر فرض نجّار تيشه و ارّه نداشته باشد خودش باقى است ، همين طور روح انسان بر فرض چشم و گوش و ساير اعضا را نداشته باشد - مثلا بميرد - خودش باقى است ؛ چون بدن آلت روح است . همانطور كه نجّار علمى دارد كه به توسط آن علم نجّار است و در فنّ خود مهارتى دارد هر وقتى نگاه به يك در مىكند فورا جنس چوب آن را تشخيص مىدهد ، و مىفهمد چند روز استاد و شاگرد بر آن كار كرده و چه اندازه خرج آن شده است و در اين علم محتاج به هيچ آلت نيست ؛ همين طور روح انسان اگر به مرتبه كمال برسد در علم و عمل يك فضائلى دارد كه در آنها احتياج به بدن ندارد ، مثلا خدا را شناخته ، احكام او را ياد گرفته ، كتب و رسل را فهميده و به قوانين الهيّه عمل كرده ، در نتيجهء اينها يك نورانيت و صفايى براى قلب و روح پيدا مىشود كه بر فرض اين بدن عنصرى از او گرفته شود باز در عالم برزخ آن