حسن حسن زاده آملى
214
هزار و يك كلمه (فارسى)
مىگوييم اجناس موجود مختلف است : انسان ، درخت ، ياقوت ، زمرّد ، الماس ، ملائكه ، يكى هم خدا كه هر يك خواصّى دارند جداى از هم خداى ( تعالى ) هم خواصى و حدودى داشته باشد غير از آنها . دليل و تقريب اين مطلب به ذهن - اگر چه قدرى دقيق است - اوّلا رجوع به خود كنيم مىبينم ما مركّب هستيم از اعضاى مختلفه : چشم و گوش و دست و پا و زبان و بينى و غيره ، و هر يك از اعضاء حدّ و خاصيّت معيّن دارد ، مثلا چشم فقط مىبيند ، اگر بخواهى با چشم بفهمى غذا چه مزه مىدهد ممكن نيست ؛ گوش فقط مىشنود اگر بخواهى شكل صاحب صدا را بدانى با گوش ممكن نيست ، چون كار گوش چيز ديگر است ؛ و همچنين از زبان كار چشم نمىآيد وقتى غذا را به زور در دهن شما كردند فقط مزه را مىفهمى و هكذا ، قلب به منزلهء امام است در عالم ، و روح را كه ملاحظه كنيد مىبينيد اولا يك عضو محدود على حده نيست ، هيچ نمىتوان گفت جان در كجاى انسان است و با اينكه يك عضو على حده نيست در محلّ چشم چشم است ، يعنى در چشم هست ، و در گوش هست ، و در دست و پا و غيره تمام حاضر است به طورى كه اگر يك عضو على حده بود ممكن نبود اينطور مسلّط بر تمام اعضا و جوارح باشد ؛ چون خاصيّت او منحصر به يك خاصيّت معيّن نيست و حدّ محدودى ندارد ؛ لذا در همه جاى بدن هست و تمام خاصيّات و كارهاى اعضاى ديگر به توسّط او اداره مىشود . خداوند ( تبارك و تعالى ) هم در عالم همينطور ، اگر بينونت عزلى داشت و يك موجودى ممتاز و محدود جداى از ساير موجودات بود اينطور قيوميت نداشت كه در همه جا حاضر و ناظر باشد و اختيار همه در يد قدرت او باشد . علاوه بر اين ما مىخواهيم همه خاصيات همه چيزها را نسبت به حضرت حق بدهيم ، مثلا بگوييم : آفتاب كه عالم را روشن مىكند خدا روشن مىكند و آفتاب واسطه است ؛ و آتش كه اطاق را گرم مىكند خدا گرم مىكند ؛ و آب و كرت و زمين كه نبات را مىبوياند حقيقة خدا مىروياند ؛ و دواهايى كه انسان مريض را شفا مىدهند در حقيقت خدا شفا مىدهد ، همان طورى كه در روح و اعضا گفتيم