حسن حسن زاده آملى
199
هزار و يك كلمه (فارسى)
بديهى است كه تا كسى خود چيزى نداشته باشد چگونه تواند به ديگرى بدهد ؟ خود فقير است چگونه ديگرى را متموّل سازد ؟ خود نادان است چگونه معلّم شود و جمعى جهال را دانا كند ؟ از اينكه خداوند عالم انسان را عاقل و دانا خلق كرده بايد گفت : لا بد خود علم دارد و اگر خود علم نداشت چطور به انبيا و اوليا و حكما مىآموخت ؟ و اگر قدرت نداشت چگونه به ما قدرت مىداد ؟ اختيار در ما دليل است كه او مختار است . حيات در ما دليل بر اين است كه او حىّ يعنى زنده است . اگر چراغ روشن نباشد چطور اطاق را روشن كند ؟ همين طور كه خداوند به ما بينايى داده و شنوايى ، معلوم مىشود كه خودش مىبيند و مىشنود . و همانطور كه به ما قوّهاى داده است كه مزه تلخ و شور و شيرين را بشناسيم ، خود هم البته درك مىكند و مىداند منتها بىزبان و گوش و چشم . و بالجمله جميع صفات كماليه كه در موجودات باشد يعنى هر صفت خوبى كه هركس دارد آن صفت خوب در خدا هست از قبيل علم و قدرت ، و هر صفت نقصى در او نيست ؛ يعنى هر چيزى كه دلالت كند بر عاجز بودن و نادار بودن . مشاعر ما مركب از دو صفت است : چشم درك مىكند رنگها و مقدار اشيا را ، مزهء آنها را نمىفهمد ، بوى آنها را ملتفت نمىشود . سنگينى آنها را حسّ نمىكند ، گرمى و سرديش را درك نمىنمايد ، پس يك كمال دارد چندين نقص ؛ همچنين زبان مزه را مىفهمد و رنگ را درك نمىكنى پس يك كمال دارد و يك نقص . حال اگر بگوييم خداوند قوهء باصره دارد ؛ يعنى قوهاى دارد ناقص ، و اين غلط است ، بلكه حضرت حق بايد ناقصى نداشته ؛ يعنى همان چيزى كه بيننده است همان بشنود ، مزه را بداند ، بوى را بداند به همان يك قوه و إلّا اگر منقسم باشد يعنى خداوند قوه باصره داشته باشد غير سامعه و هكذا لازم مىآيد كه منقسم شود ذات او و مركّب از اجزا باشد . پس بايد گفت ذات او بالتمام بيننده است و بالتمام شنونده است و تمام صفات او عين ذات اوست ، چنان كه معنى واحد همين است . و بيانى مناسب اين خواهد آمد إن شاء الله .