حسن حسن زاده آملى
200
هزار و يك كلمه (فارسى)
8 ) « و بمضادّته بين الأشياء عرف أن لا ضدّ له » . بديهى است كه هر چيز اگر بنا بشود علت باشد مانند خود را ايجاد مىكند . آتش خود گرم است علت مىشود براى گرم شدن اطاق ، هيچ وقت علت سرد شدن نيست . چراغ خودش روشن است علت مىشود براى روشنايى نه براى تاريكى . عالم درستكار سبب تعليم و هدايت مردم است ، امّا شخص ضالّ و مضلّ جهنّمى هرگز موجب هدايت نخواهد بود . چون خداوند عالم خالق هر دو ضدّ است يعنى هم گرمى را خلق كرده و هم سردى را ، هم روشنايى را هم تاريكى را ، هم ترى را هم خشكى را ، و گرمى ضدّ سردى است . و هكذا ، معلوم مىشود خدا ضدّ ندارد . در چه صورت ضد داشت ؟ در صورتى كه فقط گرمى را ايجاد كرده بود آن وقت معلوم مىشد خودش گرم است و سردى ضدّ او بود ، يا اگر خشكى را خلق مىكرد معلوم مىشد خودش خشك است و ترى ضد اوست . اكنون كه هم ترى و هم خشكى را ايجاد فرموده معلوم مىشود خودش نه تر است و نه خشك ، نه ترى ضد اوست و نه خشكى ، و همچنين نسبت به تاريكى و روشنايى هيچيك با او ضد نيستند ؛ چون او نه روشن است و نه تاريك . مقصود روشنايى ظاهرى است نه باطنى . اين فرمايش امير المؤمنين عليه السّلام نقض مىكند عقيده منسوبهء به مجوس را كه مىگويند : خداوند در عالم ضدّى دارد كه آن اهريمن است ، و تاريكى و مرگ و حيوانات موذى لشكرهاى اويند و روشنايى و حيات ، ميوههاى خوب و حيوانات با فايده مخلوق خداوند يزدان هستند . بايد در جواب گفت : شما قبول داريد كه خداوند خالق اهريمن است پس ضدّ او نخواهد بود . اگر كسى بگويد : خداوند عالم است پس نمىشود خالق جهل باشد و جهل ضد اوست ، يا او سميع و بصير و قادر و حىّ است پس ممكن نيست كرى و كورى و عجز و مردن را بيافريند ، و اين معانى ضدّ اوست . و به عبارت اخرى وقتى خداوند بصير باشد كورى ضد اوست ، و چون سميع شد كرى ضد اوست و هكذا .