حسن حسن زاده آملى
189
هزار و يك كلمه (فارسى)
كه اين بيچاره محتاج به پنج سير نان و گوشت و لباس و پوستين زمستانى است . باز اگر زمستان خاكه زغال نداشته باشد از سرما تلف مىشود . باز اگر يك روز آب به او نرسد تشنگى هلاكش مىكند . سيهرويى ز ممكن در دو عالم * جدا هرگز نشد و الله اعلم « 1 » بالاتر از اين آنكه تا ما محتاج نباشيم مال را شرف و فخر نمىدانيم ، همينكه مال را مايهء افتخار تصوّر كردهايم همين دليل بر احتياج ما به مال است . احتياج فقط در مال نيست و بىنيازى در داشتن آن نه ! بلكه ممكن در وجود و بقاى ذات و صفات ، و انسان در تكميل قوه نظريه و عمليه محتاج است ، و واجب الوجود بالذات واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيات است و صفات او عين ذات است و از غير استفاده نشده . كيفيّت احتياج ما به واجب و استغناى او از ما به واضحى معلوم غالب ما نيست . آنجا كه مىفرمايد : « ليس في الأشياء بوالج ، و لا عنها بخارج » « 2 » . بهتر معلوم خواهد شد . همين اندازه اينجا كفايت مىكند كه بدانيم خلق خدا مثل ساختن بنّا نيست كه وقتى خانه را ساخت ديگر خانه احتياج به بنّا نداشته باشد بنّا بميرد استاد حسن و استاد على ؛ مع ذلك صد سال يا ده سال يا يك سال خانه برقرار مىماند . همين طور كه نور خورشيد حتما بايد با خورشيد باشد و اگر خورشيد غروب كند نورش هم غروب مىكند ، همين طور كه روشنى چراغ برق و قوه برقيهء تلفن بسته به آن كارخانه است كه اگر يك آن مركز و قوه از كار بيفتد چراغ برقها خاموش مىشود و تلفن جواب نمىدهد . و قوه باصره و سامعه چطور مرتبط به قلب است اگر قلب حركت نكند يعنى شخصى بميرد تمام قوا منهدم مىشود و معدوم مىگردد ؛ عالم هم لا ينقطع محتاج به اين است كه خداوند افاضهء وجود كند ، اگر يك آن فيضش قطع شود عالم معدوم است ، چنان كه اگر سيم كارخانه چراغ برق پاره شود تمام چراغها خاموش است ، و اگر
--> ( 1 ) - گلشن راز ، ص 21 ، چاپ طهورى . ( 2 ) - نهج البلاغه ، ص 274 ، خطبهء 186 ، چاپ صبحى صالح .