حسن حسن زاده آملى

188

هزار و يك كلمه (فارسى)

بالقسر و بالتسخير و بالقصد نيست . براى اينكه تصوّر معنى آسانتر باشد مىگوييم : وقتى شخصى بارها علمى را تكرار كرد و حسن آن را بارها تجربه كرد ديگر نمىخواهد وقت كار فكر و تأمّل كند ، از روى عقل و شعور كار را بىتأمّل انجام مىدهد اگر چه قصد زايد دارد ولى عملش با عمل آنكه فكر و تأمّل مىكند خيلى تفاوت دارد . عمل خداوند را به كار اين شخص بىفكر بهتر مىتوانيم تشبيه كنيم . 5 ) « غنيّ لا باستفادته » . غنى به معناى بىنياز است ؛ يعنى كسى كه احتياج ندارد ، خداوند غنىّ است . مردم هم غنى دارند و ليكن يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ « 1 » غناى ما عين احتياج است ؛ يعنى چون محتاج غذا هستيم و محتاج به لباس هستيم ، منزل و مأوى و زن و فرزند مىخواهيم ، اگر ما به الاحتياج يعنى چيزهايى كه مايهء زندگانى است و ما محتاج به آن هستيم موجود باشد ، ما غنى هستيم ، اگر موجود نباشد فقيريم . مىخواهيم ببينيم وقتى پولدار شديم اصلا احتياج ما رفع شده ، يعنى محتاج به غذا و لباس و مسكن نيستيم ؟ چرا ، بلكه احتياج ما همان است كه بوده ؛ لذا خداوند مىفرمايد شما به هر حال فقير هستيد . آن كسى غنى است كه اصلا نه غذا مىخواهد و نه لباس . آن كس كه تمام معادن طلا و جواهر و تمام املاك و حيوانات و تمام چيزهاى قيمتى خلق مىكند البته غنى است ، و غنىتر است از آنكه زحمت مىكشد و به كسب حلال و حرام مال پيدا مىكند . نظير اينكه قدما دنبال كيميا مىرفتند - بر فرض صدق و حقانيت - البته او كه مىتواند طلا درست كند غنى است . شيخ بهائى مىگويند پير پالاندوز را ديد آلت دست او را گرفته با دست طلا كرده پير پالاندوز نظرا امر كرد طلا به آهن برگردد . شيخ گرفت طلا كرد پير برگردانيد و گفت اى شيخ نظرت را كيميا كن . مىخواهيم ببينيم وقتى كسى خودش طلا را ساخت يا با دست يا با نظر ، آيا احتياجش رفع شده ؟ نه ؛ زيرا

--> ( 1 ) - فاطر ( 35 ) : 15 .