حسن حسن زاده آملى

169

هزار و يك كلمه (فارسى)

شيشه كه بالاى در است مىگويند : « تنكه » ، و دو تختهء پهن كه اين طرف و آن طرف هر لنگه درى است « باهو » مىگويند . همچنين بنّا مىگويد : پكفته ، اسپر ، قناس ، آماده ، كشته ، كلوئى ، مجردى . يا آهن‌سازها مىگويند : واريخته ، شيروانى ، سگ‌دست ، خرپا ، مترى ، حمّال . اينها يك مطالبى نيست كه ديگران حقيقت معنايش را ندانند بلكه نمىدانند اين اسم از براى اين معنى است . آن تخته نازك زير شيشه را همه روز در خانه مىبينند ولى نمىدانند اسمش تنكه است يا آن تخته ديگر اسمش باهو است . سقف‌هايى كه با آهن درست مىكنند همه ديده‌اند كه بعضى خرپشته است وسطش برآمدگى دارد و اطرافش سرازير است . بعضى مسطح است و اندكى سراشيب مانند سباطها ، اولى شيروانى است ، دويمى واريخته . پس همه معنى را فهميده‌اند فقط اسمش را نمىدانسته‌اند حكما و علما هم همين طور گاهى الفاظى استعمال مىكنند كه وقتى شخص عادى از اصطلاح مىشنود مثل علت و معلول و ناسوت و ملكوت و جبروت ، واجب ، ممكن ، ممتنع ، وجود و ماهيت گمان مىكند چيزهايى است كه اصلا قابل فهم نيست . گويند بىجهت اين حرف‌ها را مىزند . ولى اين طور نيست ، معنى واجب و ممكن و وجود و ماهيت را تمام مردم فهميده‌اند و از بچگى در خاطرهاشان هست ؛ منتها اسمش را نمىدانند . فى الجمله تنبيهى كافى است براى اينكه مطلب را ملتفت شوند . مثلا فعلا جوانها باهوش شده‌اند ، مثل سابق نيست كه تا به آنها بگوئى ساز بد است قبول كنند بلكه مىپرسند به چه جهت اين كارها بد است ؟ انسان پاى ساز بنشيند صداى خوش از آن بيرون بيايد و انسان لذت ببرد چه بدى دارد ؟ همين‌كه مىپرسد چرا ؟ علت آن را مىپرسد ، پس اين جوان معنى علت و معلول را فهميده و دانسته بدى ساز معلول است و يك علتى مىخواهد و لو اسم علت و معلول را نداند . مثل ما كه اسم باهو و تنكه را نمىدانيم و همچنين به يك خانم متمدن كه بگوئى زن نبايد بدون اذن شوهر از خانه بيرون بيايد كه در هر قدمى ملائكه او را لعنت مىكند يا فلان طور جوراب و فلان كفش را نبايد بپوشد ، فورا مىگويد چرا و براى چه ؟ پس معلوم مىشود اين