حسن حسن زاده آملى
170
هزار و يك كلمه (فارسى)
خانم هم معنى علت را فهميده است . بايد در جواب گفت : علت اين امور آن است كه خاتم انبيا كه مطّلع بر مصالح و مفاسد امور است و مىدانسته چه كار مضر بوده است - مانند طبيب حاذق - از اين كارها منع كرده و نبايد علت منع او را پرسيد . همچنان كه وقتى نزد طبيب مىروى و نسخه مىگيرى علت آن را نمىپرسى كه مرض من چيست و به چه جهت اين دوا را دادى ؟ در معنى واجب و ممكن و ممتنع نيز همين طور است . به طفل اگر بگوئى اين كفش را كه كوچكتر از پاى تست بپوش ، مىگويد نمىشود . همين معناى ممتنع الوجود است . يا مىگويد : تشنهام آب براى من لازم است . يعنى آب واجب الوجود است . ما هم مىگوئيم براى دنيا خدا واجب الوجود است و همين طور كه رفتن پاى طفل در كفش تنگ محال است همين طور بودن خداى ديگرى در عالم محال است . امير المؤمنين عليه السّلام گرچه به روش حكما استدلال مىفرمايد و ليكن به زبانى است كه هم حكيم و فيلسوف از آن مطلب مىفهمد و استفاده مىكند و هم آن عربهائى كه پاى منبر نشسته بودند شيفته مىشده و از آن استفاده مىكرده و غالبا مىنوشتهاند . ما امروز اگر بخواهيم فارسى آن را بگوئيم و حالى شوند مجبوريم الفاظ حضرت را يكى يكى معنى كنيم . مىفرمايد هر كه چگونگى براى خدا قائل شود آن را يگانه ندانسته است . مثلا اگر گفت خدا فلان طور است او را به يگانگى نشناخته . چطور ، كيف تمام صفات مستقرّه را مىگويند كه « لا يقتضى قسمة و لا نسبة لذاته » . مثلا سفيدى صفت ديوار است كيفى است از كيفيات ، سردى صفت آب است ، اعتدال قامت صفت سرو است ، طول قامت و خوشروئى و وجاهت كه از صفات انسان است ؛ اينها تمام كيف هستند . حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مىفرمايد : هر كس يكى از اين صفات را براى خدا ثابت كند مثل اينكه صاحبان ملل فاسده گفتهاند : خداى ما در صورت بتى است مثل اعراب و هندوها ، يا مثل مجسّمه و حنابله كه گفتهاند : خداى ما به صورت جوان خوشگلى است ، يا نسبت به بعضى از شيعه و هشام بن الحكم دادهاند كه خداوند جسم نورانى است ، يا آنكه نور است ، يا مثل اشاعره كه قائل شدهاند به قدماى ثمانيه ؛ تمام اينها سبب