حسن حسن زاده آملى
163
هزار و يك كلمه (فارسى)
ولى چون موضوع را اهمّيت بسزاست در اين خاتمه آن را بازگو مىكنيم : عاقل و معقول متضايفند ؛ يعنى دو امر اضافى هستند و وصف عنوانى عاقل بر ذاتى صادق نمىآيد مگر آنگاه كه براى او معقولى بوده باشد و بالعكس ، و به حكم تضايف اگر عاقل عاقل بالفعل است معقول او هم بايد با او بالفعل باشد و بالعكس ، و اگر عاقل بالقوّه است معقول او هم بالقوه است و بالعكس ، خواه عاقل و معقول در وجود خارجى باشند و خواه در وجود ذهنى . حال گوييم كه مفهوم عاقل و مفهوم معقول مثل مفاهيم ديگر اشياء و ماهيات آنها با يكديگر متغاير و متخالفند و هيچگاه يكى از آن مفاهيم و ماهيات ، ديگرى نخواهد گرديد ، و در استحاله اتحاد يكى از آنها به ديگرى جاى اعتراض نيست چنان كه در استحاله هر دو موجودى كه چون الف و باء در عرض همند . شيخ اجل ابن سينا ( قدّس سرّه الشريف ) در اين قسم اتحاد در شفا و اشارات بحث كرده و آن را محال دانسته است و حال اينكه سخن در اين قسم اتحاد نيست و امتناع و استحاله آن جاى انكار نيست ، بلكه سخن در اتحاد دو امرى است كه در طول يكديگرند و به حسب وجود يكى ناقص ، و ديگرى مرتبه كامل اوست و ناقص به استكمال و اشتداد وجودى از مرتبه نقص به مرحله وجود كامل مىرسد ، و مدرك در ادراك خود از مرتبه وجود خود به مرتبه وجود مدرك نائل مىگردد كه ناقص و كامل نفس است در دو مرتبه ، به اين معنى كه نسبت به علمى كه كسب نكرده است ناقص است و چون آن علم معلوم او شد نسبت به آن معلوم تام و كامل مىگردد و از وجودى ناقص به وجودى كامل ارتقا مىيابد . و چون عاقل و معقول متضايفند ، مىپرسيم كه در صورت حصول و فعليت صورت معقوله عاقل كيست ؟ البته جواب صواب اين است كه عاقل گوهر نفس ناطقه و عين ذات اوست . اكنون در اين مقام دقّت بسزا لازم است تا به سرّ اتحاد عاقل به معقول از طريق تضايف بتوان رسيد . حال چون ذات نفس ناطقه عاقل است ، معقول او هم بايد به قاعده تضايف با عاقل در مرتبه متن ذاتش متكافى باشد اعنى معقول بايد در مرتبهاى باشد كه عاقل در آن