حسن حسن زاده آملى
154
هزار و يك كلمه (فارسى)
اين حال حكمش حرمت است و نجس است ، و در آخر حال ترش مىشود و تلخى و اسكارش زايل مىگردد و در اينجا حكمش حلّيت است و طهارت . به بيان واضحتر گوييم : علم و عمل عرض نيستند بلكه دو گوهر انسان سازند چنان كه در علم ادب هر دو از يك باب و از يك مادهاند . نفس انسانى به پذيرفتن علم و عمل توسّع و اشتداد وجودى مىيابد و گوهرى نورانى مىگردد ، هر نيكبختى كه بهره او از آنها بيشتر است به حسب وجود انسانتر است و وزن انسانى او فزونتر است . علم سازنده و مشخّص روح انسانى و عمل سازنده و مشخّص بدن انسانى در نشئات اخروى است . و انسان از آن حيث كه انسان است خوراك او علم نافع و عمل صالح است . و هر كس به صورت علم و عمل خود در نشئات اخروى برانگيخته مىشود ؛ روح غير از بدن عنصرى محسوس است و او را بدنهاى در طول هم به وفق نشئات اخروى است و تفاوت ابدان و نشئات به نقص و كمال است و جزا نفس علم و عمل و در طول آنهاست . و هر كس در تحصيل علم و عمل ، زرع و زارع و مزرعه و بذر خود است . و صورت هر انسان در آخرت نتيجه عمل و غايت فعل او در دنياست ، كه « الدنيا مزرعة الآخرة » پس ريشه اشجار مثمره آخرت در نفس غرس شده است . و لذّات و آلام او همه ، انحاى ادراكات اوست ، و همنشينهاى او از زشت و زيبا همگى غايات افعال و صور اعمال و آثار ملكات اوست كه ملكات نفس ، موادّ صور برزخىاند لذا انسان كه در اينجا نوع است و در تحت او اشخاص است ، در آن نشأه جنس است و در تحت او انواع است و آن انواع صور جوهريهاند كه از ملكات نفس تحقق مىيابند و از صقع ذات نفس بدر نيستند . به عبارت ديگر عود ارواح به سوى آن چيزهايى است كه از آنها خلق شدهاند . و صور برزخى او را جسد مثالى و بدن مكتسب گويند ، پس بدن اخروى تجسّم صور غيبى است نه خود ماده . و قيامت هر كس قيام كرده و حساب او رسيده است . و باطن انسان در دنيا عين ظاهر او در آخرت مىگردد كه يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ است و اينها همه تمثّل و تجسم علوم و اعمال است و موت عدم انسان نيست ، بلكه در حقيقت جدائى