حسن حسن زاده آملى

155

هزار و يك كلمه (فارسى)

انسان از غير خودش است كه اضافات و انتسابات اعتبارى با اين و آن داشت و همه در واقع غير از او بودند ، از آنها منقطع گرديد ، چگونه نفوس معدوم مىگردند و حال آنكه در سرّ و سرشت آنها محبّت وجود و بقاء و كراهت عدم و فنا سرشته شده است « ان اللّه تعالى قد جعل لواجب حكمته في طبع النفوس محبّة الوجود و البقاء و جعل في جبلّتها كراهة الفناء و العدم » ( ص 163 ، ج 4 اسفار ) . و هر كس از مرگ مىترسد در واقع از خودش مىترسد . و چون موت فنا و عدم نيست بلكه جدائى او از غير خود و انتقال او از نشئه‌اى به نشأه ديگر است در آيات قرآنى تعبير به « وفات » شده است نه « فوت » و وفات أخذ شىء بتمامه است ، و اگر احيانا در روايتى تعبير به فوت شده است تعبير راوى است نه نبىّ و وصىّ . و وزان قبر در اين نشأه و نشأه آخرت وزان انسان در نشأتين است ؛ يعنى چنان كه انسان‌ها در اين نشأه افراد متشابه و متماثل‌اند و در آن نشأه به حسب علوم و افعالشان به صور مختلفه‌اند ، قبرهاى اين نشأة نيز افراد متشابه‌اند ، اما قبرهاى آخرت قبرى روضه‌اى از رياض جنّت است و قبرى حفره‌اى از حفره‌هاى نار . اين همه مسائل مهم و بسيارى از نظائر آنها متفرّع بر اصول و امّهات مذكور - به خصوص بر اتحاد مدرك و مدرك - است . در شگفتم از كسانى كه اتحاد مدرك و مدرك را انكار دارند ، اين گونه مسائل اصيل انسانى مؤيّد و معاضد به منطق وحى را چگونه انگاشتند و پنداشتند ؟ ! و مثل شيخ رئيس كه در نمط هفتم اشارات و نفس شفاء در رد اتحاد عاقل و معقول - به سبب اشتباهى كه در بعضى از اقسام اتّحاد خارج از نحوه اتحاد عاقل و معقول بر او روى آورده است - آن همه اصرار و ابرام شديد و اكيد دارد ، چگونه در همان نمط اشارات و الهيّات شفاء در وجوب بقاى نفوس با معقولاتى كه در آنها متقرر است ، بعد از مفارقت از ابدان ، حرف زده است و گذشت ؟ ! هر چند در كتاب مبدأ و معاد بلكه در معاد نجات و شفاء ( ج 2 ، ص 282 - 283 ، ط 1 ) و در برخى از رسائل ديگرش جبران فرموده است . و ما در يك يك امور و مسائل مذكوره در دروس معرفت نفس ، و در اتحاد عاقل به معقول ، و در شرح فصوص فارابى و غيرها به تفصيل بحث كرده‌ايم و ادله عقلى و