حسن حسن زاده آملى

129

هزار و يك كلمه (فارسى)

يعنى علم الهى و ما فوق الطبيعه مىباشد كه خيلى دانايان مثل شيخ الرئيس ابن سينا نيز قصور از درك آن داشته و از همين جهت انكار بليغ بر قائلين آن داشته‌اند . از متأخّرين حكيم سبزوارى با اينكه بارع در فنّ است در فهم آن و تماميّت برهان بر آن اضطراب در كلمات خود نمودار كرده . ابتكار اين موضوع و تصحيح علمى آن را قبل از اسلام از مردى بنام فرفوريوس - كه از بزرگترين شاگردان صاحب اثولوجيا ، ارسطو است - مىدانند و در دوره اسلام صدر المتألهين شيرازى عقيده بر اين دارد كه افاضه و الهام اين مطلب بر او شده است و چنين مىنمايد كه پيش از او كسى از محققين به غور اين امر نرسيده است . لكن حق اين است كه مسألهء اتّحاد عاقل به معقول در كتب عرفان مثل مصباح الانس و نظير آن مورد توجه بوده است و هم بعضى اشعار جلال الدين بلخى اشارتى در اين باب دارد بلكه صريحا در آن مندرج است . بلى بسط كلام و تحقيق وافى و اقامهء برهان در باب اتحاد عاقل و معقول از خصائص مرحوم صدر المتألهين است . و ناچار قبل از ذكر برهان بر مقصود ، تصوير اتّحاد عاقل به معقول را بنماييم و توضيحاتى در اطراف آن ذكر كنيم و تمام اين امور را در سه فصل بيان كنيم : فصل اوّل [ مراد از معقول چيست ؟ ] : بايد دانست كه مراد از معقول آن امريست كه مورد ادراك عقلى قرار گرفته است مثل تعقّل و ادراك حقيقت انسان يا تعقّل حقيقت حيوان ؛ ليكن حقيقتى كه ادراك عقلى تعلق به آن دارد معقول بالعرض است نه معقول بالذات ؛ زيرا كه معقول بالذات آن است كه موجود به وجود عقلى باشد و وجودى غير اين وجود نداشته باشد چنان كه توضيح آن در فصل ديگر خواهد آمد . و در اين مقام همين قدر بايد دانست كه مراد از اتحاد عاقل به معقول بالعرض نيست كه اشياى خارجه از عالم نفس و بيرون از صقع قوه عاقله مىباشند ؛ زيرا كه هيچ عاقلى نمىگويد كه جوهر عاقل با انسان و فلك و ملك و حيوان كه در خارج از نفس وجود دارند يكى مىباشند و اين در نهايت ظهور است ، بلكه مراد اتحاد عاقل به