حسن حسن زاده آملى

95

هزار و يك كلمه (فارسى)

نسيمى وزد تا ز باغ وصال * چو گل جامهء تن دريدن خوش است تويى خوش نوا مرغ باغ الست * در آن آشيان آرميدن خوش است پر و بال دانش گشودن رواست * ز دام علائق رهيدن خوش است از اين شهر و اين خانه تا كوى دوست * چو آهوى وحشى دويدن خوش است از اين ديو و دد مردم پر غرور * همى كنج غربت خزيدن خوش است همه شب به اميد صبح وصال * چو نى ناله از دل كشيدن خوش است الهى ز شوق غزالان عشق * به صحراى وحدت چريدن خوش است كلمه‌اى چند از عزيزان بود يا روح و ريحان از گلشن رضوان كه دماغ‌پرور و آرامش خاطر بود . سوگ الهى با دل دوستان افضل و امجد معادى و محمد چه كرد كه از هر درى بهانه مىگيرند و نامهء تعزيت به اين مرغ پر شكستهء پا بستهء محبوس در قفس مىفرستند . خداى متعال دوستانم را به جنّت لقايش متنعم و مخلّد بداراد . آمين و يرحم الله عبدا قال آمينا . اميد هست كز اثر اين دعا و سوز * مأمول دل به چشم خلايق شود چو روز ميان اساتيدم دو تن به نام الهى بودند : يكى آيت حق عارف بالله حكيم متأله كامل مكمّل فقيه متبحّر سالك مجذوب فناى در توحيد جناب محمد حسن آقاى الهى طباطبايى تبريزى ، و ديگر محيى الدين عارف بزرگوار عالم ربانى حكيم عالى مقدار صاحب تصانيف كثيره حافظ عصر شاعر مفلق مجذوب سالك