حسن حسن زاده آملى
324
هزار و يك كلمه (فارسى)
ديگر چون سطح فلك كريست و بر جسم كرى صفحه اطلاق نتوان كرد أمّا ظاهرا صفحه بالا و صفحهء زير جهت صندوق فلك تعيين مىفرمايد تا اين معنى اخذ كرده شود كه آن صفحه كه فوق الارض است به واسطه لمعه آفتاب جواهرش ننموده و فروريخت ، و آن صفحه فلك كه تحت الارض است و شعاع خورشيد از آن بعيد و كرهء خاك در ميانهء حايل و آن جانب به ظلمت مايل مقرر كه جواهر كواكب آن به حال خود خواهد بود بنابراين قيد صفحه صندوق شده باشد . و مصرع دويم كه گفته : « كرد برون باد صبح مهرهء مهر از دهن » در اصطلاح باد مهره آن مهره سفيد را گويند كه در نزد ابدالان مىباشد گاهى آن را به طريق نفير مىنوازند اينجا تشبيه مهر بدان نموده به مناسبت باد صبح و نسيم صباح كه تازه كنندهء غنچههاى ارواح است . هر آينه معنى آن شد كه چون درج چرخ جواهر خود فروريخت باد صبح مهرهء مهر از دهن برانگيخت . بيت سيم قصيده : شعله خاور گرفت از سر كبريت دود * دوده فروشست پاك دور شعاع زبن از شعله خاور غرضش آفتاب است كه خاور مشرق را گويند و خاك را از شعلهء آفتاب به كبريت احمر تشبيه كرده تشبيه اضمار است كه به ظاهر آن اشارت نيست يعنى آفتاب مشرق از سر كبريت خاك دوده شب را دور ساخت . و مصرع دويم همان مصرع اول را مىپرورد كه زبن در لغت ابر سرخ را گويند . يعنى آتش شفق دودهء شب را از دور خود كه اشارت به افق است فروشست و از شنگرف او لالهوار داغ سياهى بدور افتاد گلها رست . [ و گلها رست - ظ ] . بيت چهارم قصيده : صبح برآمد ز كوه دامن اطلس كشان * چون نفس جبرئيل از گلوى اهرمن غرض نمايان گشتن روشنائى صبح است از جانب كوه ، و از دامن اطلس