حسن حسن زاده آملى

236

هزار و يك كلمه (فارسى)

فلاسفهء يونان قبل از سقراط متوجه به علوم طبيعيه بودند و اخلاق فقط در اقوال شعرا ذكر مىشد تا اينكه سقراط افكار را متوجه به انسان نمود و از آن وقت فلاسفه به مباحث اخلاقى شروع كردند و اكثر معتقد بودند كه عمل و جهد انسان براى رسيدن به يك سعادتى است كه آن فى حدّ ذاته مطلوب است و در حقيقت سعادت بيانات مختلف كرده‌اند . سقراط گفته سعادت در اين است كه انسان حقيقت را بفهمد و هيچ شرط ديگرى ندارد ؛ زيرا كه قهرا هركس حقيقت را شناخت موافق آن عمل مىنمايد و اگر كسى عمل زشتى كند براى آن است كه خوبى را نشناخته و از طرف ديگر اگر كسى بدون معرفت عملى كند كه خوب باشد ، ولى خوبى آن را نفهميده باشد فضيلتى براى او نيست ، پس فضيلت در معرفت است . افلاطون گفته سعادت آن است كه عمل انسان طورى موافق نظام و تناسب و جمال باشد كه جامعهء اين عالم شبيه به عالم مجرّدات و ملكوت شود ؛ چون خير و سعادت در آن عالم است ، پس هر عمل كه نظام و موافقت را برهم بزند قبيح است و هر عملى كه انتظام جهان را تأييد كند خوب است ؛ چنان‌كه در عالم بالا مخالفت و فساد نيست بايد در اين عالم هم تنازع و مخالفت نباشد . قتل و سرقت و دروغ مخرّب نظام است و عدل و احسان موجب آن ؛ و نزد او اساس اخلاق چهار چيز است : عفت ، شجاعت ، حكمت و عدل . ارسطو گفته سعادت انسان در اين است كه تمام قواى خود را مسخّر عقل كند و اكثر حكماى اسلام عقيدهء ارسطو را پسنديده و در كتب خويش شرح داده‌اند . زينون - رئيس رواقيين - گفته است كه سعادت در رضا و تسليم است به هر مصيبتى كه پيش آيد و كسانى كه جديّت و كوشش مىكنند تا با حوادث روزگار مبارزه نمايند به زودى قوّهء خود را تحليل برده به جاى سعادت مطلوب گرفتار شقاوت مىشوند . ابيقورس گفته سعادت انسان در تحصيل لذّت است ؛ خواه لذت حسّى و خواه لذّت عقلى و اگر كسى سختى براى خود فراهم كند تا ديگرى به خيرى برسد نه براى آن است كه سعادت او در رنج كشيدن است ، بلكه براى آن است كه لذّتى