حسن حسن زاده آملى
216
هزار و يك كلمه (فارسى)
خرّم آندل كه بود در حرم دلدارش * خنك آن ديده كه دارد شرف ديدارش سر تسليم بنه در قدمش بىچه و چون * به سرم كار همين است و مكن انكارش پير داناى من آن دُرج گهرهاى سخن * كه مرا آب حياتست همى گفتارش گفت جز تخم حضورى ندهد بار وصال * خواجه در ملك دل اين تخم سعادت كارش بو العجب خانهء پر نقش و نگارى است جهان * صنع نقّاش ببين و هنر معمارش وارداتى كه به دل مىرسد از مكمن غيب * ار بود همنفسى بو كه كنم اظهارش رهروان سوختهء بىسر و بىسامانند * شرر عشق ببين و اثر اطوارش عشق آن در يتيمى است كه در ملك وجود * هر كجا مىنگرم گرم بود بازارش از كران تا به كران طلعت جانانهء اوست * از عيان تا به نهان مصطبهء آثارش ز تجلّاى جمالش همه شيدايى او * گل او بلبل او گلبن او گلزارش به تمنّاى وصالش همه اندر تك و پوى * نجم سر گشتهء او مهر و مه دوّارش قم - ارادتمند سركار عالى حسن حسنزاده آملى 16 / 7 / 1350