حسن حسن زاده آملى

168

هزار و يك كلمه (فارسى)

بر معنى اصطلاحى اوّلى آن‌كه ترك چيزى گفتن است دارد و هم نازك كاريهايى كه اين طايفه در فن خود به كار دارند . مثلا حافظ گويد : راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود بو اسحاقى كان فيروزه است در نيشابور منسوب به بو اسحاق . در مخزن الادويه گويد : فيروزه سنگى است رنگ آن مركب از زرقت و خضرت به رنگ آسمان و معدن آن نيشابور و خجند و كرمان و آذربايجان و جبال فارس از نواحى شيراز و در جبال بهتنت نيز مىشود و بهترين همه نيشابورى كهنهء بزرگ رنگ صاف يكسان است كه در صفاى هوا صاف و در كدورت آن كدر گردد كه ابو اسحاقى نامند الخ و در عين حال مضمون شعر اشاره است به سريع الزوال بودن دولت امير شيخ كه ابو اسحاق كه پادشاه ممالك فارس و ممدوح خواجه حافظ بود كه بعد از سلطان ابو سعيد بهادر خان بر ممالك فارس مسلط شد و چند روزى سكّه به نام او زده شد و در عرصه‌اى قليل دولت او از دست آل مظفر مستأصل گشت كه خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود و به حكم مبارز الدين ابن مظفر كشته شد . و همچنين اين بيت ديگر حافظ : هزار نقد به بازار كائنات آرند * يكى به سكّه صاحب عيار ما نرسد اين بيت و ابيات قبل از آن در مدح خواجه عالم رسول خاتم صلى الله عليه و آله و سلم است و صاحب عيار لقب خواجه قوام الدين است كه يكى از ممدوحين خواجه حافظ و از امراى عصر او بود . در تاريخ حبيب السير گويد : چون شاه شجاع پدر را گرفته افسر دولت و اقبال بر سر نهاد و خواجه قوام الدين صاحب عيار بر زيلوچهء وزارت نشست . و همچنين سعدى گويد : آن سيل كه دوش تا كمر بود * امشب بگذشت خواهد از دوش كه دوش دوم به دو معنى مىتواند باشد يكى دوش كه شانه است ، و ديگر دوش چون دوش مصراع نخست .