حسن حسن زاده آملى

103

هزار و يك كلمه (فارسى)

چه غم ما را كه دوريم از ديار و دوستان خويش * الهى اوستادى باشد و آقاى شعرانى خوشحال شد و خنده فرمود و گفت آقاى شعرانى را خوب در قافيه آوردى . تا اينكه بيت آخر را خواندم حسن خواهد ز لطف بيشمار ايزد بيچون * دل پاكى منزّه باشد از اوهام شيطانى بسيار خوشش آمد و فرمود : احسنت . به قدرى مجذوب اين غزل شد كه چون جمعى به زيارتش آمدند به بنده امر فرمود كه آن غزل را براى آقايان بخوان ، اين بنده از اول تا آخر غزل را كه چند بيت آن در اينجا آورده شد خواندم . اشعارش را با چه عنايتى برايم مىخواند ، و روى بزرگوارى و آقايى خود گاهى از بنده نظر مىخواست . در سنوات اخير چند بار در قم تشريف آوردند و اين بنده چند شبى افتخار خدمتشان را داشتم ، هر شب به اين بنده مىفرمود اشعار خودتانرا بخوانيد ، بنده عذر مىآوردم كه در برابر جنابعالى و اشعار عرشى شما كه مصاديق « ان من الشعر لحكمة و ان من البيان لسحرا » است چه بگويم و چه بخوانم . و محضر مبارك شما به قول شيخ اجل سعدى : اگر در سياقت سخن دليرى كنم شوخى كرده باشم و بضاعت مزجات به حضرت عزيز آورده كه شبه در بازار جوهريان جوى نيرزد ، و چراغ پيش آفتاب پرتوى ندهد و مناره بلند در دامنهء كوه الوند پست نمايد عذرم نپذيرفت و بخواندنم امر فرمود و امتثال كردم تقريبا يك دوره ديوان اشعار بنده را ملاحظه فرمودند و بسيار تحسين كردند جز اينكه فرمودند چنان كه در ميان برنج گاهى تك تك شلتوك پيدا مىشود بعضى از كلمات بايد اصلاح شود . سپس بر صفحه اول ديوانم قريب يك صفحه دربارهء گفته‌هاى نالايقم مطالبى مرقوم داشتند و تقريظى انشاء فرمودند كه افتخار داشتن دستخطّ مباركش را دارم و جا دارد كه به دو بيت اوحد الدين انورى ابيوردى در اين مقام تمسّك جويم و به تمثّل آورم :