حسن حسن زاده آملى

16

هزار و يك كلمه (فارسى)

النفس ما أمكن ، و يسمع أصناف اللحون السارّة للنّفس . « 1 » به عنوان تطوّر و تنويع مقال ، و تفرّج و تفريح بال ، دو نمونه در اين باب يكى از ابو بكر محمد بن زكرياى رازى ، و ديگر از ابو البركات هبة اللّه بن على بغدادى نقل مىكنيم نخستين را ملّا جلال الدين دوانى در كتاب اخلاق جلالى بدين عبارت حكايت كرده است : منصور بن نوح را كه والى ممالك خراسان بود وجع مفاصلى روى نمود كه معظم اطبّاى آن زمان زبان به اعتراف بعجز از علاج آن گشودند ، و بر قصور از تدبير آن عارضه اقرار نمودند . رأى اركان دولت بر آن قرار يافت كه با محمّد زكريا رازى كه رازدان قوانين علاج و اصلاح مزاج بود مشورت نمايند ، كسى به احضار او فرستادند ، چون به كنار قلزم رسيد از ركوب سفينه تحاشى نمود ، تا او را دست و پا بسته در كشتى انداختند ، چون از دريا عبور كرده به پادشاه رسيد انواع تدبيرات لائقه و تصرّفات فائقه به عمل آورد و هيچكدام از سهام تدبير بر هدف مقصود نيامد ، بيت : از قضا سركنگبين صفرا فزود * روغن بادام خشكى مىنمود بعد از آن با پادشاه گفت هر چند معالجات جسمانى نمودم نفعى بر آن مترتب نشد ، اكنون تدبيرى نفسانى مانده ، اگر از مزاولت آن نجاحى حاصل شود فبها والّا يأس كلّى خواهد بود . پس پادشاه را تنها به حمّام برد و مقرر نمود كه ديگرى درنيايد . و بعد از آن كه حرارت حمّام در بدن پادشاه مشتعل شد با كارد كشيده در برابر او آمد ، و به انواع فحش زبان گشاد و گفت : « تو فرمودى كه مرا دست و پاى بسته در روى آب اندازند و به اهانت چندين فرسخ راه بياورند ؟ من نيز حالى به همين كارد از تو انتقام خواهم نمود » . پادشاه از نائره غضب اشتعال يافت و بىاختيار از جاى برجست . محمّد زكريا در حال بيرون دويد و مكتوبى به يكى از خواصّ سلطان داد و به ايشان گفت پادشاه را بيرون آريد و بدستورى كه اينجا

--> ( 1 ) - « كامل الصناعة » ج 2 ، ص 157 ، چاپ اوّل ، مصر .