حسن حسن زاده آملى

114

گنجينه گوهر روان (فارسى)

كند كه كلّ كند ، پس نفس جسم نيست « 1 » . آن‌كه فرموده است : « و ردّ كرد هم برايشان و گفت . . . » عطف است بر آنچه كه در آغاز إقامه براهين بر تجرّد نفس ناطقه فرموده است : « نخست بايد كه گفتار پيشينيان را در خود ياد كنيم كه از ايشان بعضى گفته‌اند كه نفس گوهرى است جرمى ، و بعضى گفته‌اند گوهر نيست عرض است ؛ و اين گروهى كه عرض گفته‌اند بعضى گفته‌اند نفس آميزش و مزاج است ، و بعضى گفته‌اند بهم آمدن و ايتلاف است ، پس ردّ كرد نخست گفتار آن‌كه نفس را جرمى و جسمانى گفت . . . . و ردّ كرد هم برايشان و گفت : هر جسم از اجسام الخ . دليل هفتم : اين دليل در خاطر فاتر اين بنده مطرّز أوراق حسن حسن زاده آملى گذشته است ، بدين وجه كه : ادراك انسان چيزى را علم او به آنچيز است و ادراك يافتن است ، پس قوّه مدركه انسان چيزى را كه نيافته علم به آن ندارد ، و علم ارتقاى وجودى انسان بسوى مدرك يعنى سعهء وجودى آن باتّحاد مدرك با مدرك است ، و عدم مطلق و خلاء و ممتنع بالذات و مجهول مطلق و از اين گونه امور بطلان محض‌اند و در خارج ما بإزايى و منشأ انتزاعى ندارند تا قوّهء مدركه بسوى آنها را ارتقاء كند و آنها را دريابد ، با اين كه اين امور باطله بالذات را ادراك مىكنيم ، و آنها را موضوع قضاياى موجبه اعمّ از بسيطه و مركّبه قرار مىدهيم ، و در قضاياى موجبه مركّبه كه مفاد هل مركّبه‌اند ثبوت شيء لشيء است ، و قاعدهء فرعيّه يعنى « ثبوت شيء لشيء فرع لثبوت مثبت له » در آنها جارى است ؛ و سخن در اين است كه اين امور در خارج نيست و هيچ‌اند ، و ممتنع بالذات و عدم مطلق مثلا در جميع ظروف خارجى و ذهنى ممتنع بالذات و عدم مطلق‌اند و رنگ وجود نمىگيرند ، و عجب اين كه ما به آنها علم داريم ، يعنى براى قوّهء مدركه انسانى حاصل‌اند و گرنه معلوم و مدرك آن نمىشدند و نيز احكامى بر آنها بار نمىشدند ، و علم خود نحوه وجودى است پس در ذهن

--> ( 1 ) . چاپ رنگين تهران - ص 11 .