حسن حسن زاده آملى

67

كلمه عليا در توقيفيت اسماء (فارسى)

نمى شود آن را اطلاق كرده است . نيز خداى تعالى را كريم و جواد گويند ، اما سخى كه تقريبا مرادف آن است نگويند . و او را فقيه و فهيم و عارف نگويند ، اما حكيم و عليم گويند . مانع آن در آنچه مى گويند امتناع طبع بلغاى اهل لغت است ، و مجوز آن استعمال آنها كه دلالت بر وضع مىكند ، نه آن كه در روايتى يا آيه قرآن وارد باشد كه خدا را فقيه و سخى ميگوئيد . و قيود اهل لغت در عربى بلكه در هر زبانى بسيار است و منع و تجويز را از امتناع يا استعمال آنها بايد استنباط كرد ، چنان كه ما در فارسى گوئيم چند راس اسب و چند نفر شتر و بالعكس نگوئيم . و در كتاب سامى فى الاسامى و اصلاح المنطق و فقه اللغه امثال آن بسيار است . چرا بايد نار را مؤنث دانست ، و ماء را مذكر ، و قمر مذكر و شمس مؤنث ؟ ، و در بعضى زبانهاى ديگر به عكس ماه مؤنث است و خورشيد مذكر . و چرا در عربى بايد گفت : سالت الرجل عن المسالة و در فارسى به عكس سالت المساله عن الرجل ؟ و اگر غير آن كند شنونده داند گوينده ها ماهر نبوده . و چرا فاعل در عربى پس از فعل آيد و در فارسى پيش ؟ و چرا شاطى الواد الايمن را نمى توان در فارسى « ساحل رود راست » ترجمه كرد ، و بايد گفت ساحل راست رود ؟ و امثال اين بسيار است . اگر گوئى در بسيارى روايات نهى است از آنكه خداى را به غير آن صفات كه خويش را وصف كرد وصف كنند . گوئيم چنان كه از دقت در آنها معلوم مىشود مراد هر فرد فرد اسماء نيست بلكه صفت كلى است به هر لفظ . مثلا خداى تعالى در هيچ جا خود را به جسم و صورت و تخطيط وصف نكرده ، اما به علم و قدرت وصف كرده . پس اگر معنائى براى خداى تعالى جائز باشد ، و صفتى از صفات كه خداى تعالى خود را بدان وصف كرده باشد بهر لفظ ادا كنند منع شرعى ندارد » ( ط 1 ص 413 411 ) . اين بود عبارت جناب استاد كه به نقل آن تبرك جسته ايم . بيان آن كه فرموده است « : اما كلمه ملتذ . . . در عرف مردم » . . . بحث آن در پيش گفته آمد ، و عرف خواص در آن دانسته شده است .