حسن حسن زاده آملى

59

دو رساله مثل و مثال (فارسى)

و زنجيريان او را استهزاء مىكنند و چشمش را معيوب و عقلش را مختل مىپندارند فيلسوف و حكيم است ؛ او عالم است و ديگران عامى زيرا ادراكى كه بحسّ مىشود علم نيست گمان است . علم آنست كه حكيمان دارند و آن را باشراق و ورزش عقل براى دريافت صور و معقولات تحصيل كرده‌اند ؛ جز اين‌كه علم مطلق و تمام مخصوص ذات بارى است كه احاطه به مثل دارد و براى بشر ميسّر نيست مگر علم ناقص و آن را هم كسى به ديگرى نمىتواند اعطاء كند . و آن اندازه از علم كه براى انسان حاصل شدنى است بواسطهء آنست كه نفسى دارد مجرّد و ملكوتى كه پيش از حلول در اين بدن وجود داشته است ، و آن هنگام كه بقول خواجه تخته بند تن نبوده و در فضاى عالم قدس طوف مىكرده است صور يعنى معقولات مجرّده را كه حقايق اشياء مىباشند مشاهده نموده است ، اكنون كه گرفتار آلايشهاى مادّى شده از اين كه جمال حقيقت را مستقيما نظاره كند محروم مانده ، و ليكن حواسّ او روزنه‌هايى هستند كه پرتو ضعيفى از آن روشنائيها به او مىرسانند و اجمالا آن حقائق را به ياد او مىآورند ، پس علم براى براى بشر تذكّر است ، و هرچه جنبهء عقلانى نفس را تقويت كند و خود را از آلايش تن دور سازد بعالم ملكوت نزديكتر مىشود و ادراك صور معقول را بهتر مىنمايد و بمقام حكمت و فيلسوفى مىرسد با آن كه ادراك دائمى علم مطلق براى نفس با پيوستگى به بدن ميسّر نمىشود مگر آنگاه كه دوباره از قيد و بند تن برهد به شرط آنكه در اين حيات دنيا از نفس پرورى پرهيز نموده و به پرورش عقل پرداخته و خود را براى مرگ ظاهر كه حيات حقيقى است مستعدّ نموده باشد . اين كه عرفاى ما گفته‌اند : بمير اى دوست پيش از مرگ اگر خود زندگى خواهى ، عين كلام افلاطون است ، امّا تصريح مىكند كه مردن در زندگانى دنيا نه به خود كشتن است ، نه به ترك دنيا گفتن ، بلكه آنست كه تا بتواند خود را به خداوند شبيه سازد ، و شبيه شدن به خداوند اين است كه پاك باشد و عدالت كند و بداند كه ادراكات و