حسن حسن زاده آملى

60

دو رساله مثل و مثال (فارسى)

تمتّعات دنيوى حقيقت ندارد و حقيقت مجرداتند و نفس آنها با آنها خويشاوندى دارد ، و چون به اين معنى متوجه باشد و به لوازم آن عمل كند پس از مرگ به آن حقائق و اصل مىشود و زندگى جاويد درمىيابد . بهترين ورزش كه براى علم بعقل بايد داد فراگرفتن رياضيات است و پس از آن مباحثه و مطالعهء در معقولات . در رياضيات چنان كه گفتيم افلاطون و پيروان او كوششها كرده و به آن علوم ترقيات عمده دادند ، و در آكادمى علم اعداد و هندسه مسطحات و هندسهء مجسّمات و هيئت و نجوم و موسيقى مقرّرا آموخته مىشد ، و ليكن بعقيدهء افلاطون رياضيّات مقدمهء تحصيل علم است نه خود علم . اشتغال به رياضى براى اين است كه ذهن را بتعقّل مجرّدات مأنوس كند ، أما أمورى كه موضوع علوم رياضى هستند معقول صرف نيستند و وجودشان در مادّه است ؛ پس فيلسوف بايد از تعقّل موضوعات رياضى هم بالاتر رود و معقولاتى را به نظر گيرد و مورد مطالعه قرار دهد كه بهيچوجه محتاج بماده نباشد ، و بهترين وسيلهء مطالعه در اين معقولات گفتگوى بين اثنين و سؤال و جواب است كه افلاطون آن را به زبان يونانى ديالكتيك مىگويد ، و بعدها اين لفظ را گاهى بمعنى فنّ جدل گرفته‌اند ، و گاه كلّيه منطق را ديالكتيك خوانده‌اند ، أما غرض افلاطون از ديالكتيك أوّلا مباحثه است بمعنى حقيقى آن ، يعنى اين كه دو نفر بواسطه سؤال و جواب فحص مطلب كنند و منظورشان جستجو و كشف حقيقت باشد و قانع ساختن نفس خود نه عاجز و ساكت كردن طرف مقابل . و ثانيا كلّيه سلوك در طلب علم و حقيقت را نيز ديالكتيك مىخواند كه در واقع همان فلسفه و فلسفه‌سازى است . پس صور يا مثل هم مبدأ وجود موجوداتند ، و هم مبدأ علم انسان به آن موجودات كه از كثرت ظاهرى بوحدت معنوى برسد زيرا كثرت در محسوسات است كه گفتيم وجود حقيقى ندارند ، و در معقولات هم مادام كه كثرت ببينيم بعلم حقيقى نرسيده‌ايم زيرا صور نيز همه در تحت صورت واحد