حسن حسن زاده آملى
58
دو رساله مثل و مثال (فارسى)
سخن بگويند و آوازشان بزنجيريان برسد آوازها را سخنان آن سايهها مىانگارند . پس اگر يكى از زنجيريان را كسى رها كند و مجبور نمايد كه برخاسته راه برود و سر را بچرخاند و چشم را بروشنايى بگشايد البتّه آزار مىكشد و چشمش خيره و رنجور مىشود . و چون به او بگويند آنچه پيش از اين ميديدى حقيقت نداشت و اكنون بحقيقت نزديك شدى البتّه باور نمىكند چه اگر بخواهد اين عالم فوقانى و روشن را ببيند و چيزها را بدرستى تميز دهد بايد مدّتى مشق كند و چشمان خود را بروشنائى مأنوس سازد و كمكم دريابد كه روشنايى براستى از خورشيد است و موجودات حقيقى آنها است كه از پرتو آفتاب مىبينند ، آنگاه برمىخورد به اين كه هنگامى كه در زنجير بود أحوال او و هم زنجيريانش چه اندازه حقير و مسكين بوده ، و آمال و آرزوهايى كه در دل مىپرورانيدند و با نهايت ولع دنبال مىكردند و بر سر آن با يكديگر جنگ و كشمكش مىنمودند چه قدر دون و پست بوده ؛ و اگر دوباره بمغاره برگردد بواسطه انسى كه بروشنايى گرفته در آن تاريكى ديگر چشمش بدرستى نمىبيند ، و حركاتش به نظر زنجيريان بىقاعده مىآيد به او مىخندند ، و گمان مىبرند چشمش معيوب شده و عقلش مختل گرديده است . اين تمثيل در تاريخ فلسفه معروف است هرچند حكماى ما ذكرى از آن نمىكنند ؛ و همين فقره يكى از دلائل است بر اين كه مستقيما از آثار افلاطون خبرى نداشتهاند . در هر حال اين داستان بقول مولانا : « در حقيقت نقد حال ما است آن . . . » يعنى تمثيلى است كه افلاطون براى دنيا و احوال أهل دنيا آورده است . محسوسات ما نظير سايههايى است كه آن زنجيريان بر بدنهء مغاره مىبينند ، و آوازهايى كه از دور مىشنوند و آنها را حقيقت مىپندارند در حالى كه حقيقت چيز ديگرى هست كه آن را به چشم عقل بايد ديد . و آن كه از زنجير رهائى يافته و روشنائى آفتاب را ديده سپس بمغاره برمىگردد