حسن حسن زاده آملى
62
دروس معرفت نفس (فارسى)
دانستيم كه حركت را غايت است و آن غايت غرض است كه متحرك به سوى آن مىرود ؛ ناچار بايد گفت كه متحرك بالفعل داراى آن غرض و غايت نيست و گرنه به سوى آن رهسپار نمىشد و هر كس چيزى را كه دارا است به دست آوردن آن را معنى نبود ، و به عبارت كوتاه تحصيل حاصل محال است . پس هر جنبنده در جنبش خود از ندارى به دارايى مىرسد و ندارى نقص است و دارايى كمال است ، لذا حق داريم كه بگوييم هر متحرك از نقص به سوى كمال مىرود تا به غرض نهايى خود برسد و اگر بگويى كه متحرك دمبدم از وجودى ضعيف به در مىرود و به وجودى قوىتر مىرسد هم روا است ، زيرا كه دانستى در متن خارج جز هستى نيست و هر چه هست وجود است و متحرك در حدّ خود وجودى است كه نسبت به وجود غايى و نهايى خود ناقص است ، و چون به غايت رسد وجودى قوىتر گردد . روشن است كه ما با حركت و در حركت و در جهان حركتيم و از حركت بدين قدّ و قامت رسيدهايم و از حركت در اين جا گرد آمدهايم ؛ بلكه از حركت گويا و دانا و خوانا و نويسا شدهايم ، چه اين كه بديهى است اگر نطفه در حركت نمىافتاد بدين حدّ نمىرسيد و اين كه اكنون هست نمىشد ، همچنين همهء رستنيها و همهء جانداران بلكه طلوع و غروب كواكب و پديد آمدن شب و روز و تغيير و تحوّل فصول سال و قرب و بعد خورشيد و ماه و ستارگان و اوضاع و احوال گوناگون آنها با يكديگر و به شكلهاى جور به جور درآمدن كرهء ماه و اختلافهاى بىشمار وضع هوا و هزاران پديدههاى رنگارنگ و گوناگون كه ما هم خود قسمتى از آنها هستيم و سرشت و تاروپود آن و سرتاسر هستى آن در جنبش باشد به اين معنى كه گوهر و حقيقت و متن وجود طبيعت در حركت باشد . و به عبارت ديگر اين گوى زمين را كه داراى حركت وضعى و انتقالى مىدانيم ، كه از حركت وضعى شب و روز پديد مىآيد ، و از حركت انتقالى فصول سال ؛ شايد به جز اين دو حركت حركتهاى ديگر هم داشته باشد . مثلا شايد به طرف جنوب هم حركتى داشته باشد و يا از اين بالاتر شايد ذات آن كه خود طبيعت اوست ، تمام ذرات