حسن حسن زاده آملى
41
دروس معرفت نفس (فارسى)
تمامند ؛ ولى به قياس به بالاتر از خود ناتمام . از اين روى اين دانشپژوه حركت مىكند تا از ناتمام به تمام برسد ؛ يعنى از نقص به كمال برسد و از آن كمال به كمال بالاتر و آنچه به دست مىآورد همه هستى است ؛ چون عدم نيستى و هيچ است ؛ و هيچ را كسب نتوان كرد و به سوى هيچ نتوان رفت ؛ و هيچ كه خود هيچ است چگونه غايت و غرض موجود مىشود و كمال وى مىگردد پس كمالات همه وجوداتند . حال اگر بگوييم دانش ، هستى است به عبارت ديگر بگوييم علم وجود است درست گفتهايم . در اينجا پرسشى پيش مىآيد كه اين آحاد اشيا و افراد موجودات را كه مىبينيم يكيك آنها در حركتند و به سوى كمال مىروند . اگر به فرض موجودى باشد كه واجد كمال جميع هستيها باشد يعنى خود ، مطلق وجودات و وجود مطلق باشد ، آيا باز حركت دربارهء او متصور است ؟ در جواب بايد گفت حركت در چنين موجودى متصور نيست زيرا با فرض اين كه او واجد كمال جميع هستيها باشد و خود همهء هستيهاست بعد از جميع هستيها چيزى نيست تا آن همهء هستيها به سوى آن برود . پس حركت در كل هستى راه ندارد ؛ از اين روى اگر بگوييم مجموع هستى بىجنبش و در سكون كامل است گزاف نگفتهايم . در اين گفتار بيشتر انديشه بفرماييد و ببينيد نه چنين است ؟ اگر چه در موجودى كه حركت راه ندارد اطلاق سكون هم بر آن درست نيست ، كيف كان در اين سؤال و جواب خيلى بحث و فحص لازم است كه در پيش داريم . بنابر آنچه گفتهايم كه هر چه در حركت است فاقد كمالى است كه از طريق حركت بدان نايل مىشود ؛ و اگر موجودى فاقد هيچ گونه كمال نباشد ، حركت دربارهء او متصور نيست و كمال خود وجود است ، به طور چند اصل جداگانه بگوييم : اصل دهم : علم وجود است . اصل يازدهم : حركت در چيزى است كه فاقد كمالى باشد . اصل دوازدهم : موجودى كه كمال مطلق است حركت در او متصور نيست . ( و يا به عبارت ديگر : مجموع هستى بىجنبش و در سكون كامل است ) .