حسن حسن زاده آملى
24
دروس معرفت نفس (فارسى)
پى كيستند يا اينها كيستند و در پى چيستند ؟ نمىدانم چه بگويم چرا پيش اينها رفتم از اينها چه مىخواهم آيا اين حرفها كه من با آنها دارم در واقع آنها با من ندارند از كجا شايد داشته باشند ؟ ! زمين را مىنگرم ستارگان را مىبينم بنى آدم را مشاهده مىكنم ، حيوانات جور واجور كه به چشم مىخورد گلهاى رنگارنگ كه به نظر مىآيد در همه مات و متحير ، با همه حرفهاى بسيار دارم . روزى در آمل در كنار خيابانى قريب يك ساعت در انتظار اتومبيل بودم كه به تهران روم چه ساعت با سعادتى برايم بود از آمد و شد مردمان گوناگون شهرى و دهاتى ، غنى و فقير ، مرد و زن ، و از عبور و مرور وسائل نقليه به فكر فرو رفتم كه اينها كيستند از كجا آمدند و به كجا مىروند ، و عاقبت كارشان چه خواهد بود ، كى اينها را آورده و براى چه در تلاشند و . . . ؟ ! چون در مقابل آيينه مىايستم و خويشتن را در آن مىبينم به فكر فرو مىروم و سخت در خود مىنگرم كه تو كيستى يعنى چه تو كيستى كجا بودى و كجا مىروى ديدن يعنى چه چطورى مىبينى چه كسى تو را به اين صورت درآورده كه اين چشم است و آن گوش ، اين دست است و آن پا ، اين سر است و آن گردن ، اين زبان است و آن دندان ؟ چرا دندان پيشين تيشهاى است و پسين پهن و دنده دنده دارد ؟ چرا تنت گرم است اين آتش از كجاست و در كجاست ؟ ! چطور از دهنت آب شيرين مىجوشد ، از چشم آب شور آن هم در شادى سرد و در اندوه گرم ، آبهاى گوناگون ديگر كه از منافذ مختلف بدن به در مىزند . اين عرق است و آن بول ، اين اشك است و آن آب بينى و آن آب گوش چرا اين تلخ است و آن شيرين چرا يكى گرم است و ديگرى سرد و . . . ؟ ! در خانه كودكى شش ماهه دارم اين طفل من همه همّت او اين است كه من متوجه به او شوم مرا بازى مىگيرد تا در وى بنگرم همين كه رو به سويش نمودم دست و پا مىزند تبسم مىكند گاهى از خوشحالى صداى خندهاش بلند مىشود و مىكوشد و