حسن حسن زاده آملى
25
دروس معرفت نفس (فارسى)
تلاش مىكند تا از جايش برخيزد و در دامنم قرار گيرد ولى نمىتواند بالاخره اين بچه به اين خردى من مرد چهل و يك ساله را به سوى خود مىكشاند و مرا تسخير خودش مىكند آن چنان كه كهربا برگ كاهى را و آهنربا براده آهن را كه دوان دوان و شتابان با تمام رغبت و ميل به سويش مىروم و وى را در آغوش مىگيرم مىبينم كه دلش آرام شد علاوه اينكه از اعتنايم به او وجد مىكند كه به خوبى مشهود من است به فكر فرو مىروم كه چه شد اين بچه شش ماهه مرا مسخّر خود كرد و اين عاطفه چيست ؟ اين مهر و محبت چيست ؟ اين بچه خردسال اينها را از كجا فهميده است و از كجا آورده است ؟ ! در پيرامون همين حالتم اين چند بيت را به عنوان من كيستم گفتم : اى دوستان اى دوستان من كيستم من كيستم * اى بلبلان بوستان من كيستم من كيستم ؟ لفظ حسن شد نام من از گفت باب و مام من * گر لفظ خيزد از ميان من كيستم من كيستم بگذشتهام از اسم و رسم مر خويش را بينم طلسم * آيا شود گردد عيان من كيستم من كيستم اطوار خلقت را ببين انوار رحمت را ببين * در اين جهان بيكران من كيستم من كيستم گاهى چرا آشفتهام گاهى چرا بشكفتهام * گاهى نه اين هستم نه آن من كيستم من كيستم شادان و خندانم چرا گويان و بريانم چرا * بهر چه خواهم آب و نان من كيستم من كيستم دست و دهان و گوش چيست عقل و شعور و هوش چيست * در حيرتم از جسم و جان من كيستم من كيستم