حسن حسن زاده آملى
13
دروس معرفت نفس (فارسى)
ابن سينا در شفا گويد : از سوفسطايى مىپرسيم كه دربارهء انكار خودتان چه مىگوييد ؟ آيا مىدانيد كه انكار شما حق است ، يا باطل است يا شاكّيد ؟ اگر از روى علم خودشان به يكى از اين امور سهگانه حكم كردهاند پس به حقّيّت اعتقادى اعتراف كردهاند خواه اين كه اين اعتقاد ، اعتقاد حقيّت قولشان به انكار قول حق باشد ، يا اعتقاد بطلان آن يا اعتقاد شكّ در آن ، پس انكارشان حق را مطلقا ، ساقط است . و اگر بگويند ما شك داريم ، به آنان گفته مىشود كه آيا مىدانيد شك داريد يا به شك خودتان انكار داريد ، و آيا از گفتارها به چيز معيّنى علم داريد ؟ پس اگر اعتراف كردند كه شاكّاند يا منكرند و به شىء معينى از اشيا عالمند ، پس به علمى و حقّى اعتراف دارند . و اگر گفتند : ما أبدا چيزى را نمىفهميم و نمىفهميم كه نمىفهميم ، و در همهء چيزها حتّى در وجود و عدم خودمان شاكّيم و در شكّ خودمان نيز شاكّيم و همهء اشيا را انكار داريم حتّى انكار به آنها را نيز انكار داريم ، شايد از روى عناد زبانشان بدين حرفها گويا است ؛ پس احتجاج با ايشان ساقط است و اميد راه جستن از ايشان نيست . پس چارهء ايشان جز اين نيست كه ايشان را تكليف به دخول نار كرد زيرا كه نار و لا نار نزدشان يكى است و ايشان را كتك زد زيرا كه الم و لا الم برايشان يكى است . پايان سخن ابن سينا . « 1 » ما سخن سوفسطائى را از اين روى در سرآغاز كار آوردهايم كه اگر حقيقتى وجود نداشته باشد كوشش ما در فرا آوردن دانش بيهوده خواهد بود ؛ زيرا هيچ چيز بنابراين عقيدت واقعيت ندارد تا نام دانش را بر آن بگذاريم و بايد روان دانا و نادان يكسان باشد ؛ بلكه بايد نادان برتر باشد زيرا كه دانا رنج بيهوده كشيده است و جز پندارهاى
--> ( 1 ) . الهيات شفاء ، فصل 8 مقاله اولى ، ص 42 ، چاپ سنگى ؛ اسفار صدر المتألهين ، ج 1 ، چاپ دوم ، ص 90 و ص 20 ، ج 1 ، چاپ اول ، فصل اول ، منهج ثانى مرحله اولى .