حسن حسن زاده آملى
14
دروس معرفت نفس (فارسى)
بىحقيقت چيزى به دست نياورده است . و بنابر عقيدت سوفسطائى سعادت مفهومى بىاساس است و جوانمردى و فضل و شرف و خلاصه همهء كمالات غلط اندر غلط است ؛ و همه هيچاند و به سوى آنها رفتن باد پيمودن است ، و هواى آنها داشتن آب در هاون سودن . چون اين عقيدت خرسنگى فراروى سفر علمى ما بود ناچار شديم كه نخست آن را با پتك منطق و دليل بكوبيم تا بتوانيم دار وجود را كه يكپارچه حقيقت است با چشم حقبين بنگريم . ناگفته نماند كه صاحبان كتب ملل و نحل سوفسطائيان را سه فرقه دانستهاند چنان كه ابن حزم اندلسى در فصل گفته است كه : ايشان سه صنفاند ، صنفى همهء حقايق را نفى كردهاند ، و صنفى در آنها شك كردهاند ، و صنفى گفتهاند كه آنها در نزد كسى كه حق پنداشت حق است و كسى كه باطل انگاشت باطل است . و ما از تعرّض به اقوال يك يك ايشان و ردّ آنها خوددارى كردهايم كه آنچه در اينباره آوردهايم در دانستن آرايشان و ردّ آنها براى منصف كفايت است . آوردهاند كه طفلى از صالح بن عبد القدّوس كه يكى از بزرگان سوفسطايى بود بمرد . ابو هذيل علّاف معتزلى به اتفاق ابراهيم معروف به نظام كه در آن وقت خردسال بود به تسليت و تعزيت او رفتند . ابو هذيل به صالح گفت : « مردم كه در نظر تو به مثابت نباتات مىباشند اندوه به خود راه دادن وجهى ندارد » . صالح گفت : « دلم از آن مىسوزد كه اين طفل مرد و كتاب شكوك را نخواهد » . گفت : « كتاب شكوك چيست ؟ » گفت : « كتابى است نوشتهام ، هر كس بخواهد شك مىكند در آنچه بوده است ؛ به حدّى كه توهّم مىكند كه نبوده است و چيزى كه نبوده است گمان مىكند كأنّه موجود است » . ابراهيم گفت : « همچو فرض كن كه طفلت نمرده است اگر چه مرده ، و فرض كن كتاب را خوانده اگر چه نخوانده » . صالح ساكت شد و نتوانست جوابى دهد .