حسن حسن زاده آملى

6

دروس معرفت نفس (فارسى)

درس سوم اكنون ببينيم آنچه مشهود ما است آيا واقعيتى دارد يا نه ؟ به عبارت ديگر ، آيا هستى را حقيقتى است يا اين كه هيچ چيز ، حقيقتى ندارد ؟ به مثل ، همهء اين جهان هستى چون سرابى است كه به صورت آب مىنمايد ، و چون نقش دومين چشم لوچ است كه به شكلى درآمده است كه در نتيجه حق و واقع را مطلقا انكار كنيم و مدعى گرديم كه وجود موجود نيست و سراى هستى پندارى و خيالى از ما است ؟ گويند برخى از پيشينيان كه ايشان را سوفسطايى مىگويند ، بر اين عقيدت بودند كه منكر حسيّات و بديهيّات و نظريّات و خلاصه مبطل حقائق بوده‌اند ؛ و مىگفتند همچنانكه سوار در كشتى ساحل را متحرك مىبيند و در حركت ، ساحل جازم نيست ، سخن در بديهيّات و نظريات نيز چنين است . زيرا كه عقلا در آنها اختلاف كرده‌اند و هر كس به حقيقت قول خود جازم است . سنائى در حديقه گويد : آن كه در كشتى است و در دريا * نظرش كژ بود چو نابينا ظَنّ چنان آيدش بخيره چنان * ساكن اويست و ساحلست روان مىنداند كه اوست در رفتن * ساحل آسوده است از آشفتن « 1 » يكى از ادلّهء سوفسطائيان در اين‌باره اختلاف ادراك حواس در محسوسات است كه گويند براى ادراك راهى جز حواس نيست ، و يك بيننده چيزى را از دور كوچك مىبيند و همان چيز را از نزديك بزرگ . و چشنده‌اى در هنگام سلامت مزاج ، حلوا را شيرين مىيابد و در وقت ديگر كه تب صفراوى دارد تلخ ؛ و بر اين قياس ، ادراكات حواس ديگر . و ديگر از ادلّهء ايشان اين كه انسان آنچه را در خواب مىبيند شك در حق بودن آن ندارد با اين كه حقّ نيست . مثلا خواب مىبيند كه در شهرهاى دور بوده است با اين كه

--> ( 1 ) . حديقة الحقيقه به تصحيح مدرّس رضوى ص 291 .