حسن حسن زاده آملى
12
خود آموز نصاب (كليات نصاب الصبيان) (فارسى)
بيست عشرين و ديگر بود ثلاثين سى اربعين چهل و پنجمش « 1 » تو خمسين دار شصت ستين و هفتاد بار سبعين است * دگر ثمانين و تسعين تواليش « 2 » ميدار عقار و قهوة و راح و مدام و قرقف مى * كمى دلاور و فارس سوار و صيد شكار غرب پد « 3 » است و صنوبر « 4 » خلاف ناژ دو بيد * نخل خرما و فرصاد توت « 5 » و دلب جنار ورق چه ؟ برگ درخت است و غصن شاخ درخت دوحة « 6 » بيخ درخت و عثام اسفيدار « 7 » طلح و خمط درختان خار با موز « 8 » است * اثل « 9 » شوره گز و شوك خار و سدر كنار « 10 » شمامة « 11 » عطر بود بوى و بوى دان « 12 » و جونه * بمدو قصر تو ماورد « 13 » را گلاب شمار
--> ( 1 ) مخفف پنجاه اش ( 2 ) يعنى بعد از سبعين تمانين و تسعين به ترتيب است كه معناى فارسى آن دو هشتاد و نود مىشود و در بعضى نسخ دگر ثمانين و تسعين دو چل نود پندار ( 3 ) پد و پده درختى است كه هرگز بار ندهد و آن را سفيدار گويند و آدم بيدانش و كمال را بان تشبيه كنند ( 4 ) با سقاط حرف واو است يعنى صنوبر ناژود خلاف بمعنى بيد است و ناژ و ناژو هر دو صحيحست كه آن را درخت كاج گويند ( 5 ) تو د با دال نيز صحيح است و معرب آن توث است و بعضى گفته اند كه توت نيز معرب است ( 6 ) دوحه يعنى درخت بزرگ پر شاخ و برگ و ترجمه آن به بيخ درخت مسامحه است ( 7 ) در قاموس و منتهى الارب و السامى غيثام است ( 8 ) يعنى طلح و خمط دو لفظ مترادفند كه هر يكى هم بمعنى درخت خاردار و هم موز را گويند اين دو معنى در طلح واضحست زيرا در كتب لغت طلح بهر دو معنى آمده اما راجع بخمط اكثر اهل لغت نوشته اند كه بمعنى درخت بيخار است جز آنكه در مجمع البحرين از ابيعبيده نقل نموده كه خمط هر درخت خاردار باشد و نيز خمط بمعنى موز بخصوص نيامده و نوشته اند كه خمط بار و ميوه كم از هر درخت نيز مىباشد پس در شعر بيكى از افرادش تخصيص داده و بدانكه موز بفتح ميم نيز عربيست بنابر شهرت تفسير بان شده و آن درختى است كه در مصر و يمن و هندوستان چنان كه در برهان قاطع آورده بسيار مىباشد و برگ آن نيز خيلى دراز و پهن مىباشد و ميوه آندرخترا نيز موز گويند و مىشود كه مراد شاعر لف و نشر مرتب باشد كه طلح درختان خاردار و خمط بنابر تفسير اكثر كه درخت بى خار باشد موز باشد و تخصيص براى ضرورت باشد ( 9 ) در بعضى نسخ اصل نوشته شد و آن غلط است و شوره گز يك نوع از درخت گز است ( 10 ) كنار بضم اول درختى است كه در هندوستان بسيار مىباشد و ميوه آن سرخ رنگ و شبيه بعناب و از او بزرگتر است و خود درخت او را نيز كنار گويند . ( 11 ) يعنى شمامه و عطر هر دو عربيست بمعنى بوى خوش بود و اسقاط و او بين آن دو ضرورت شعريست ( 12 ) ظرفى كه در او بوى خوش باشد و لفظ دان افاده ظرفيت ميدهد مثل نمك و نمكدان ( 13 ) ماورد و مركبست از دو كلمه ما يعنى آب و ورد كه گل باشد و معنى مركب آن آب گل است و چون تركيب شده هم مىشود بمد خواند يعنى ماء و رد دهم بقصر كه ماورد باشد وگلاب اصل آن آب گل است و اين نحوه اضافه در فارسى شايع است چون سپهسالار كه اصل آن سالار سپه است و قافله سالار كه اصل آن سالار قافله است