حسن حسن زاده آملى

381

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

سراسر صنع دلدارم بهشت است * بهشت است آنچه زان نيكو سرشت است شنيدى سبق رحمت بر غضب را * ندانستى يكى حرف عجب را كه اين رحمت نباشد زائد ذات * كه ذاتش عين رحمت هست بالذات ز ذاتى كوست عين رحمت اى دوست * نباشد غير رحمت آنچه از اوست بداند آنكه او مرد دليل است * جهنّم عارض و جنّت اصيل است اگر دانى تو جعل بالعرض را * توانى نيك دريابى غرض را ز دنياى پليد ما است دوزخ * فشار مرگ و گور و رنج برزخ جهنّم را نه بودى و نمودى * اگر بد در جهان از ما نبودى ز حال خويش با فرزندت اى باب * در اين باب از خدا و خويش درياب چنان كه با دقّت در مطالب گذشته وجه اختلاف اخبار در جزئيّات جنّت و نار تا اندازه‌اى نيز معلوم مىشود ، و همهء آنها حقّ است زيرا آنچه از معصوم صادر شده است حقيقت محض است و مجاز نيست چه اينكه از حقّ جز حقّ صادر نمىشود اگرچه عباراتشان را به اختلاف مراتب عقول مردم مراتب و درجات است . رسول - اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : انّا معاشر الانبياء امرنا أن نكلّم النّاس على قدر عقولهم . « 1 » شيخ بزرگوار ابن سينا در « رسالهء معراجيّه » پس از بيانى چند در نبوت گويد : « پس شرط انبياء آنست كه هر معقول كه دريابند در محسوس تعبيه كنند و در قول آرند تا امّت متابعت آن محسوس كنند و برخوردارى ايشان هم معقول باشد ليكن براى امّت نيز محسوس و مجسّم كنند و بر وعد و اميدها بيفزايند و گمان‌هاى نيكو زياده كنند تا شرطها به كمال رسد ، و تا قاعده و ناموس شرع و اساس عبوديّت منحل و مختل نشود ، و آنچه مراد نبى است پنهان نماند ، و چون به عاقلى رسد به عقل خود ادراك كند و داند كه گفته‌هاى نبى همه رمز باشد به معقول آكنده ، و چون به غافلى رسد به ظاهر گفته نگرد و دل بر مجسّمات محسوس حريص و خوش گرداند و در حوال خيال شود و از آستانهء وهم درنگذرد . مىپرسد نادانسته و

--> ( 1 ) - « وافى » ج 1 ، ص 32 ، از « كافى » .