حسن حسن زاده آملى
303
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
و چون نفس ناطقه نيز مجرد از مادّه و فوق تجرد از مادّه است آن را نيز وضع و جهت نبود ، پس حركت استكمالى و اشتدادى آن به سوى علم از جانبى به جانب ديگر نيست . حالا بايد دقّت كرد كه نفس چگونه از قوّه به فعل أعنى از جهل به علم مىرسد و خود ذات و هويّت علم مىگردد ؟ آيا به خروج او از ذات خود است و يا به دخول علم در ذات او . احتمال اول سخت سست بلكه نادرست است ، زيرا كه اوّلا خروج شىء از ذات خود محال است ، و ثانيا بر فرض محال چون شىء از ذات خود بيرون آمده است مىپرسيم آنكه از قوه به فعل رسيده است كيست ؟ آنكه نفس جاهل بود از ذات خود خارج شده است ، پس آن نادان دانا نشده است چون موضوع ثابت و باقى نيست . و احتمال دوم نيز مانند اول است ، زيرا حصول علم براى نفس ، به نحو حلول مظروف در ظرف نيست و گرنه ذات نفس بايد از علم بىخبر باشد و هيچگاه به فعليّت نرسد و حال آنكه آنگاه از قوه به فعل مىرسد كه علم متن ذات او و عين هويّت او گردد . و چون به نحو حلول نيست ، به نحو عروض علم بر ذات مدرك چون عروض بياض بر جدار نيز نيست كه علم را عارض و كيف نفسانى بدانيم و گرنه سؤال مىشود كه ذات مدرك عارى از صورت مدركه به چه نحوه نائل به علم شده است و به صورت علميّهء عارض بر ذاتش و خارج از ذاتش عالم گرديده است ؟ چه اينكه عارض بدين وصف نسبت به ذات مدرك چون موجودات ديگر خارج از او است كه معقول بالعرضاند نه معقول بالذات . و كسى مدعى نيست كه نفس ناطقه با معقول بالعرض متّحد مىگردد . آرى چنان كه در پيش اشاره كردهايم نفس تواند بر اثر اتّصال با عقل بسيط به جايى رسد كه موجودات عينى خارجى به منزلهء اعضا و جوارح او شوند كه بدانها تصرف كند و با آنها ارتباطى بىتكيّف و قياس پيدا كند . همچنان كه ادراك به نحو خروج شىء از ذات خود نيست ، به نحو دخول علم در ذات نفس نيز نيست كه نفس و علم دو چيز در عرض هم ممتاز و منحاز از يكديگر باشند و يكى در ذات ديگرى دخول كند تا هويّت و شخصيّت هردو محفوظ باشد و با اين فرض ، علم ، ممتاز از نفس و در عرض او در متن ذات نفس دخول كند كه نفس واجد