حسن حسن زاده آملى
188
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
و در حقيقت دارايى نفس گرديده است ، و صورتهاى طبيعى خارج از نفس محسوس بالقوّه و بالعرض او است ، حتّى وقتى مثلا دست بر جسمى نهاده شد در همان وقت كه جسم ، ممسوس او است در حقيقت محسوس بالذات او آن نحوه وجودى است كه در نزد قوّهء حاسّه حاضر است و آن جسم ، محسوس بالعرض او است . و دانستى كه آلات بدنى معدّات نفساند ، و قوا شئون نفساند ، و اين گونه ادراكات به انشاء و ايجاد نفس است منتهى به اعداد آلات . و به حكم تضايف و تكافؤ محسوس بالفعل را حاسّ بالفعل بايد كه در رتبت و درجهء وجودى محسوس باشد و گرنه لازم آيد كه حاسّ در مرتبهء محسوس نباشد ، و نسبت آن دو چون نسبت بياص و جسم بوده ، و در اين صورت لازم آيد اشكالى كه در اتّحاد عاقل به معقول گفتهايم . پس حاسّ در رتبه و درجهء وجودى محسوس خواهد بود كه شأن متضايفين اين است . پس محسوس ، نفس وجود حاسّ است ، پس حاسيّت و محسوسيّت از ذات واحد در يك مرتبت و درجه انتزاع مىشود و صورت محسوسه وجودش عين وجودش براى حاسّ است بلكه عين وجود حاسّ است و هويّت آن مندكّ در وجود حاسّ است . و چون حاسّ شأنى از شئون نفس و طورى از اطوار وجودى او است پس وجود محسوس عين شأنى از شئون وجودى نفس خواهد بود ، پس وجود نفسى صورت محسوسه همان صورت رابطى او براى نفس بلكه عين وجود نفس است . و همچنين است سخن در ادراكات وهميّه و خياليّه كه متوهّم و متوهّم با هم و متخيّل و متخيّل با هم دو امر متضايف و متكافىاند و بايد جوهر متخيّل در رتبت و درجت وجود متخيّل بود چنان كه جوهر متوهّم در رتبت و درجت وجود متوهّم ، كه در نتيجه صورت معقوله متّحد با جوهر عاقل است ، و صورت موهومه با جوهر متوهّم ، و صورت متخيّل با جوهر متخيّل ، و صورت محسوسه با جوهر حاسّ ، و جوهر عاقل و متوّهم و متخيّل و حاسّ يك حقيقت است كه جوهر نفس است . پس جميع صورتهاى مدركه از معقول تا محسوس همه به علم حضورى لدى النفس