حسن حسن زاده آملى

325

نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى)

محسوس نميگردد و ديگر اينكه احساس بدون آلت جسمانى صورت نپذيرد . و ديگر اينكه ادراك عقلى به آلت جسمانى تمام نمى گردد بلكه مدرك آن روح انسانى است و روح بصفات جسم و جسمانى متصرف نيست زيرا كه موجودى از عالم امر است . و در افاضه و استفاضه مناسبت ضرور است و نفوس را مناسبت بعقول و قواى جزئيه مى باشد ، و قواى جزئيه را مناسب بعقول نمى باشد پس توسط نفس ضرور است . در مباحث گذشته اشارتى رفت كه تجافى در هيچ چيز راه ندارد يعنى هيچ موجودى از موطن تقرر خود پهلو تهى نميكند و از عالم خود تجاوز نمى كند مثلا هيچگاه لفظ معنى نگردد و معنى لفظ نشود و جوهر بماهو جوهر عرض نشود و بالعكس . و مجرد بماهو مجرد ماده نگردد و ماده بماهى ماده مجرد نشود . آنچه كه معقول است حضور حقيقت مجرده شى در نزد عاقل است و همان معقول معلوم و علم انسان است و بعبارة أخرى علم عبارت از حضور مجردى در نزد مجردى است پس علم وجودى است غير مادى . محسوس تا در مرتبه محسوس است معقول نميشود بلكه نفس ناطقه كه بكمك آلات جسمانيه اش بان رسيده است از غواشى ماديه تجريديش مىكند تا آنگاه كه از ظلمات قيود طبيعت عارى شد جهت نورانيت آن را كه همان حقيقت مصفاى از تيرگيهاى ماده است ادراك مىكند بدون اينكه محسوس مادى از حد خود تجاوز كرده باشد و از عالم خود بدر رفته باشد و يا نفس ناطقه از مقام شامخ خود تجافى كرده مادى شود اگر چه دنى فتدلى . مجرد بماهو مجرد با مادى بماهو مادى مغاير است و مغاير بماهو مغاير معقول مغاير خود نمى شود و چون محسوس از لباس طبيعت تعريه شد و جهت نورانيت آن معقول نفس گرديد . مسانخ و مشابه نفس بلكه متحد با وى گردد و تا حقيقتى ب‌ا نفس بدين صفت نشد آن را معقول وى نگويند يعنى آنگاه اسم معقول بر وى صادق است كه با عاقل همنشين گردد و آنگاه همنشين عاقل ميگردد كه مشابه وى شود