حسن حسن زاده آملى
30
نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى)
كه بانتفاى وجود ماهيت نيز منتفى مىشود و بقاى ماهيت بى عروض وجود در خارج بلكه در ذهن هم متصور نيست ، اگر چه بتعمل عقلى ماهيت را به حمل اولى ذاتى و بمفاد ان الماهية من حيث هى ليست الاهى ، بى وجود در موطن عقل ادراك مى كنيم كه در واقع تخليه از وجود عين تخليه بوجود است ، پس ممكن نيست كه وجود از عوارض غير لازم يعنى عرض مفارق ماهيت باشد . و مجملا وجود از عوارضى نيست كه بعد از تحقق ماهيت بر او عارض شود و هر عارضى يالاحق معروضش از طرف خود ذات معروض بدون واسطه غير است ، و يا از طرف غير است يعنى بواسطه غير عارض معروضش مىشود . و ممكن نيست كه عروض وجود به ماهيت از قسم اول باشد يعنى وجود از عوارض ذاتيه ماهيت باشد چه ماهيت قبل از عروض وجود بر وى موجود نيست و محال است چيزى كه خود وجود ندارد ، چيز ديگر لازم او باشد و در وجود و تحقق تابع او بود پس محال است وجود كه خود شى حاصل الهويه است بر ماهيت عارض شود و لازمش بود مگر بعد از حصول ماهيت . و نميشود كه عروض و لزوم وجود مرماهيت را بعد از حصول ماهيت باشد و گرنه لازم آيد تقدم شى بر نفس خود يعنى بودنش پيش از خودش زيرا كه ماهيت پيش از عروض وجود لاشى محض است . و ديگر اينكه در اين فرض كه وجود از عوارض ذاتى ماهيت باشد لازم و عارض معلول ملزوم و معروض خودند و علت بايد قبل از معلول وجود داشته باشد و وجودش برايش واجب باشد تا سبب حصول و وجود معلولش يعنى علت ايجاديش بشود . و لكن ماهيت پيش از وجود لاشى و ناموجود است پس چگونه علت لازمش و عارضش يعنى وجود مىشود ؟ ! پس ماهيت چيزهايى كه غير وجودشان است بهيچوجه مقتضى و علت وجودشان نتواند بوده باشد پس مبدأى كه وجود از او است ، غير ماهيت است .