الشيخ المفيد ( مترجم : محلاتى )

21

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى )

بن حسن خود را به عقب كشيد تا گاهى كه حجاج از او غافل شد بسوى عبد الملك ( بن مروان كه آن هنگام خليفه بود و در شام اقامت داشت ) رهسپار شد و بدر سراى او ايستاده اجازه ملاقات ميخواست ، يحيى بن ام الحكم بر او گذشت و چون او را بديد نزد او آمده بر او سلام كرد و از آمدنش بشام و احوالش پرسيد سپس به او گفت : همانا من هنگام ملاقاتت در پيش عبد الملك سودى به تو خواهم رساند ، و هنگامى كه حسن بن حسن بر عبد الملك درآمد عبد الملك به او خوش آمد گفت و با خوشروئى آماده پاسخ دادن بدرخواست او شد ، و حسن بن حسن را زودتر از عادت سپيدى موى فرا گرفته بود پس عبد الملك در حالى كه يحيى بن ام الحكم نيز در مجلس خليفه حاضر بود بحسن گفت : اى ابا محمد سپيدى مو و پيرى زود بسراغ تو آمده ؟ يحيى بن ام الحكم گفت : اى امير المؤمنين عليه السّلام چرا چنين نباشد ! آرزوهاى مردم عراق او را پير كرده ، گروههاى مردم ( از اين سو و آن سو ) بنزد او مىآيند و او را بآرزوى خلافت مياندازند ( و اندوه نرسيدن به آن او را پير كرده ) ! حسن بن الحسن رو به او كرده گفت : به خدا پذيرائى بدى از من كردى ، اين گونه نيست كه تو ميگوئى بلكه ما خاندانى هستيم كه موى ما زود سپيد شود ، و عبد الملك اين سخنان را مىشنيد پس بحسن گفت : آنچه بخاطر آن باينجا آمده‌اى بيان كن ، او جريان گفتار حجاج را به او بازگو كرد ، عبد الملك گفت : حجاج را چنين كارى نرسيده و من براى او نامه‌اى مىنويسم كه اين كار را نكند ، پس نامه‌اى بحجاج نوشت و جايزه‌اى نيكو بحسن بن حسن داد ، و چون حسن از نزد عبد الملك بيرون آمد يحيى بن ام الحكم او را ديدار كرد ، پس حسن براى بدرفتاريش در حضور عبد الملك با او درشتى كرد ، و به او گفت : اين چه چيزى بود كه به من وعده كردى ( و بر خلاف آن رفتار نمودى ؟ ) يحيى به او گفت : آرام باش كه به خدا سوگند هميشه خليفه از تو انديشه دارد و ميترسد ، و اگر ترس از تو نبود خواسته‌ات را نمىپذيرفت و من در بارهء نيكى به تو كوتاهى نكردم . ( يعنى اين سخن من موجب گشت كه بيم تو در دل او بيفتد و حاجتت را روا سازد ) .