محمد جواد مغنية ( مترجم : احمد مقدسى )

40

اين است وهابيت . . . ( هذي هي الوهابية ) ( فارسى )

پيرمردى را ديدم كه از شدت كهولت تمام اعضاى بدنش مىلرزيد ، آب دهانش مىريخت و مخاط بينىاش آويزان بود جوان تقريبا سى ساله‌اى راهنماى او بود جوان او را به اطراف بيت طواف ميداد و در سعى صفا و مروه او را يارى مىنمود و با اخلاص تمام به او خدمت مىكرد و براى خوشنودى و راحتى او مىكوشيد پرسيدم اهل كجايى ؟ گفت : اهل عراق هستم . گفتم : اين پيرمرد كيست ؟ گفت : او پدر من است . گفتم : خداوند تو را در كارهايت موفق كند . گفت : خدا را شكر مىكنم تا مرا براى اداى حق او موفقتر گرداند و هر چه بيشتر سعادت خدمت و پرستاريش را به من عطا كند . صحنه ديگرى را ديدم كه شخصى مادرش را بر دوش گرفته بود از شدت ضعف پاهاى پيرزن از دو طرف شانه پسرش آويزان بود مرد دو دست مادرش را گرفته بود و او را سعى و طواف ميداد من به دنبال آنها بودم و كاملا صحنه‌ها را زيرنظر داشتم و تصور مىكردم اين مرد خود را خوشبخت‌ترين اشخاص ميداند چون با انجام وظيفه فرزندى و اداى حق مادرى جاى خود را در بهشت برين ميبيند همچنانكه احساس مىكردم مادر كاملا از وجود چنين فرزند نيكوكارى غرق در شادى و شعف است ، چون فرزند باوفايش عاليترين و رؤيايىترين آرزوها و خواسته‌ها او را عملى ساخته است .