تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
274
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
لحاظ عقل به نظر اسمى ملاحظه مىشود و آن معناى حرفى را كه در ضمن « سرت من البصره الى الكوفه » به كار مىرود ، نمىتوان ملاحظه كرد ؛ چون معناى حرفى در اينجا غير مستقل بوده و در اين نظر ممكن نيست خوديت و استقلالى در آن ديده شود و حكمى از احكام براى آن اثبات گردد ؛ زيرا اثبات حكم محتاج لحاظ موضوع به نظر استقلالى است ، پس لحاظ اين موجودات ممكنهء خاصه با واقعيتى كه دارند و اثبات حكمى براى آنها محال است ؛ چون آنها در مفهوميت مستقل نبوده و اگر بخواهيم براى آنها حكمى اثبات نماييم ، بايد براى آنچه كه عين ربط است فرض استقلال نماييم . عبارت حاجى چنين است كه امر خدا وجه اوست و وجه او نه او و نه غير اوست ؛ زيرا موضوعيت براى قول ما : « هو هو او هو ليس هو » مستدعى استقلال و لو در لحاظ عقل است و وجه او عين ربط به او و غير مستقل در مفهوميت است . و چنان كه وجود رابط يا معناى حرفى نفسيت ندارد و فقط آلت لحاظ غير به حسب ذهن است ، وجه نيز چنين است ؛ كه به حسب عين ، مرآت ظهور حق است و براى او نفسيت و استقلالى نيست تا بر او حكم شود كه اوست يا او نيست . پس زمانى كه ذات ، موضوع براى حكمى باشد ، چون وجه غير او نيست ، داخل در صقع ذات خواهد بود . پس چون واجب تعالى تام الوجود و فوق التمام بوده ، وقتى كه مىگوييم : او اشياء را مىداند ، با موضوع اين قضيه صرف الوجود ، يعنى وجود مجردِ از مجالى و مظاهر را اراده كردهايم به طورى كه با بساطتى كه دارد كل وجودات به نحو اعلى براى او حاضر مىباشد و فيض مقدس و اقدس از صقع او و ربط محض به اوست ، پس مفاد قضيه به اين برمىگردد كه ذات براى ذات حاضر است ، يعنى منفك از خويش نيست به طورى كه علم به غير در اين حضور ، منطوى است . و اگر فيض از صقع او نبود ، لازم مىآيد چيزى كه اكمل از ذات واجب است ، تصور شود ؛ زيرا وجودى كه به گونهاى مأخوذ است كه فيض از صقع اوست اكمل از وجودى است كه محدود اخذ شود . پس سزاوار است آنكه اكمل است واجب باشد و از اينجا معلوم مىشود : وجودى ، از حيطهء وجودىِ او خارج نيست .