تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

26

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

محاذات حاصل شود و البته محاذات بين وجودين و شيئين برقرار مىشود ، و در مورد فاعل الهى كه معطى الوجود است چيزى هنوز قبل از اعطا نيست تا جسم در صورتى كه بخواهد معطى الوجود باشد با آن محاذات داشته باشد . فلذا اگر چيزى بخواهد چيزى را از كتم عدم به صفحهء وجود بياورد لازم است كه در فاعليت مجرد باشد و وقتى شيئى در فاعليت مجرد بود ، بايد در ذات هم مجرد باشد ؛ چون فاعليت شىء غير از ذات شىء است و شىء نمىتواند در فاعليت از ذات اشرف باشد ؛ زيرا رتبهء ذات از رتبهء فاعليت اشرف است ، پس جسم نمىتواند معطى وجود باشد و معطى وجود بايد مجرد باشد . هنگامى كه فاعل و مفيض اين ممكنات مجرد شد ، مىبينيم زوال بر مجرد محال است و مجرد در لا يزال دائم البقاست . بنا بر اين : فاعل عالم طبيعت كه مجرد شد ، بايد باقى باشد و اگر اين مجرد علتى داشته باشد ، بايد آن هم مجرد باشد و اگر اين سلسلهء مجردات كه فواعل هستند ، سلاسل مترتبهء موجودهء ما لا نهاية له باشند ، تسلسل ترتبى لازم مىآيد و ادلهء ابطال تسلسل از قبيل تطبيق و غير آن جارى مىشود . پس يا بايد به نقطهء ختمى بعد از طى سلاسل قائل باشيم كه ما آن را واجب الوجود مىناميم كه وجود آن از خود و بذاته است و يا در مرتبهء اول مىگوييم : مجردى محيط بر ممكنات و معطى وجود آنها كه واجب الوجود مىباشد ، هست . بيان ديگر براى اينكه تسلسل ترتبى در اين برهان درست كنيم اين است : چنان كه قبلًا گفتيم علت مبقيهء شىء همان علت حدوث اوست و محال است شيئى ممكن و وجود ممكن در حدوث محتاج به علت بوده و در بقا محتاج به آن نباشد و يا در بقا زير سايهء علت ديگرى غير از علت حدوث زندگى كند . بنا بر اينكه بايد علت حدوث در زمان بقاى معلول باقى باشد ، اگر فرض كنيم براى آن علت باقيه علت ديگرى هست ، باز بايد آن هم در زمان بقاى معلول موجود و باقى باشد و اگر فرض شود آن هم علتى دارد بايد تا زمان عمر معلول خود ، زنده و باقى باشد و هكذا اگر آن هم علتى دارد ، آن علت چهارمى هم بايد باقى باشد تا اين معلولى كه معلول اوست و علت