تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
145
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
متصف به كمال باشد و الّا لازم مىآيد كه صرف الوجود نباشد . و بعد از تتميم اين بحث كه او صرف الوجود و مجرد است ، بايد كل ما يمكن ان يكون وصفاً له بالامكان العام براى او اولًا و ازلًا و آخراً و ابداً ثابت باشد ؛ چون او خلوّ از ماده و لواحق ماده دارد و از زمان و مكان بيرون است . برهان دوم برهان دوم اينكه : ملاك علم به چيزى ، حضور آن چيز نزد عالم بوده و عدم حجاب بين او و عالم مىباشد ، مثلًا در مورد صورى كه از منشآت نفس است با توجه به اينكه نفس وجودى داراى ماهيت است و صور منشئهء آن هم وجودات مخلوقهء داراى ماهيت مىباشند و ماهيت مثار كثرت و غيريت و حجاب است ، در عين حال چون صور پيش نفس حضور دارند ، معلوم نفس هستند . و حضور آنها ، حضور معلول نزد علت مىباشد ، البته چون نفس ، صاحب ماهيت است ، علت ضعيفى است و همچنين چون صور داراى ماهيت مىباشند معلولات ضعيفهاى هستند ، و لكن چون صور يك نحو حضورى پيش نفس دارند معلوم نفس هستند ؛ زيرا تمام ملاك براى علم همان حضور شىء پيش عالم است . و اينكه علم را به صورت حاصله از شىء براى نفس تعريف نموده و آن را كيفيتى نفسانى كه به قيام حلولى به نفس قائم باشد ، دانستهاند « 1 » و حال آنكه ملاك علم حلول نيست ، حتى اگر قيام صور به نفس به نحو حلول هم باشد ، ولى چون حالّ در محل حاضر است صور معلوم مىباشند . پس ملاك علم ، حلول نيست بلكه حضور است . اگر بگوييم : در قيام صدورى شىء به چيزى ، قائم پيش « ما قام به » حاضر است ، آن شىء معلوم آن چيز خواهد بود ؛ چنان كه راجع به نفس نسبت به صور جزئيه گفتيم ، پس اگر فرض كنيم در شىء مجردى قوهء درك هست - البته قوه به معناى شدت نه به معناى مقابل فعليت - و هيچ حجابى در او نيست و از ماده و لواحق ماده و زمان و مكان
--> ( 1 ) - رجوع كنيد به : كشف المراد ، ص 225 - 227 ؛ شرح مواقف ، ج 6 ، ص 3 ؛ اسفار ، ج 3 ، ص 305 .