تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى

389

تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )

وقتى در قابل و مقبول قضيه چنين است علم علت فاعليه به معلول ، به طريق أولى حضورى خواهد بود ؛ زيرا نسبت معلول به علت بالوجوب است ، خصوصاً فاعل الهى كه مخرج معلول از « ليس » به « ايس » است و معطى كمال معلولات خود نيز هست . بنا بر اين معطى شىء فاقد شىء نيست . البته مخفى نماند : اينكه گفتيم حضرت حق معطى كمال است و موجودات را از « ليس » به « ايس » مىآورد و آنچه عطا كرده خود واجد آن بوده است به اين معنى نيست كه خدا انسان است ؛ زيرا عطاى خداوندى انسانيت نبوده ، زيرا انسانيت ماهيت است و ماهيت قابل جعل و اعطا نيست ، بلكه آنچه قابل اعطا است وجود انسانى است كه خدا مرتبه‌اى از وجود را به او اعطا فرموده است . منتها از لوازم آن مرتبه حيوان ناطق بودن است كه در مرتبه تنزل از جهت حد عدمى آن ، اين ماهيت انتزاع مىشود . البته عدم ، كمال نيست بلكه كمال اصل وجود است كه قابل اعطا و جعل است و جعل به آنچه ممكن است ، تعلق مىگيرد ؛ زيرا آنچه ممكن نيست يا واجب و يا ممتنع است و اين دو قابل جعل نيست و ماهيت هم از لوازم و حدود وجودات است و حد شىء بعد از وجود شىء بالتبع حاصل مىشود ، پس ماهيت هم قابل جعل نيست . و بالجمله : علت فاقد آنچه عطيه و فيض اوست نيست . پس اين وجودات كه عطيهء حضرت احديت كه در مرتبهء كمال عليت است ، بوده ، بعينه علم احدى اوست . بنا بر اين وجودى از حيطهء وجود و سعهء نور او غايب نيست . پس ديگر به صورتى احتياج نيست تا وسيله براى انكشاف وجودى براى او باشد . تعريف علم حصولى عبارت است از صورت شىء كه حاصل براى شىء ديگر است . و تعريف علم حضورى عبارت از حضور نفس شىء براى شىء است . به اين جهت است كه گفته‌اند : علم حضورى همان علمى است كه عين معلوم خارجى است .